"3:10 به یوما"

"3:10 به یوما" به نظرم فیلم متظاهریست. آشنا شدن با شخصیت "راسل کرو" علی رغم اینکه می خواهند متفاوت جلوه کنند، خیلی بی ظرافت است. وقتی راسل کرو را در نقش "بن وید" می بینیم و متوجه می شویم که سردسته راهزنان است و در صحنه بعدش او را در حال طراحی تصویر یک پرنده می بینیم باید شیرفهم شویم که این راهزن با راهزنان دیگر فرق می کند و "متفاوت" است. همین است که یک ساعت اول فیلم خیلی کسل کننده بود. ولی نیمه دوم فیلم قابل تحمل تر می شود که شاید به خاطر این است که رابطه پسر و پدر پر رنگ تر می شود و باز همان الگوی قدیمی دوست داشتنی تکرار می شود که رابطه مخدوش و بی اعتماد پدر و پسری جوان یا نوجوان در طی مراحلی سخت و طاقت فرسا بهبود می یابد و آنها را به درک جدیدی از همدیگر می رساند. حال کردن با دیدن نسخه اسکوپ یک فیلم وسترن که دیگر احتیاج به توضیح ندارد.
***
"فرزندان آدم"

"فرزندان آدم" فیلم شگفت انگیزیست. چه در داستان که دنیایی را تصویر می کند که از تولد جوانترین انسان در آن هجده سال می گذرد و بعد از آن انسانها به دلیلی ناشناخته نابارور شده اند. باز به دلیلی کاملا نامعلوم زنی باردار می شود و گروههای زیادی می خواهند وجود این بچه را که به معجزه ای می ماند پرچم گروه و دسته خود کنند. مردی که در ابتدا آدمی ابن الوقت و بی خیال به نظر می رسد، مثل قهرمان هر فیلم خوب دیگری مسئولیتی را قبول می کند(شاید تقدیر مجبورش می کند) و برآمدن از عهده این مسئولیت به شناخت و محک خوردن شرافت قهرمان می انجامد.دیدن فیلمبرداری فوق العاده "امانوئل لوبزکی" روی پرده بزرگ سینماست که عظمت خود را نشان می دهد. و دیگر دیدن "کلایو اوون" روی پرده بزرگ سینما که باعث شد پیش از پیش از حماقت تهیه کنندگان فیلم جیمز باند مطمئن شوم که چرا به جای "جیمز کریگ" برای بازی در نقش مامور 007 از "کلایو اوون" استفاده نکرده اند. دیدن صحنه ای که در آن نیروهای ارتش و شورشیان مهاجر دست از تیراندازی و انفجار و تخریب بر می دارند تا به صدای جادویی گریه نوزاد تازه متولد شده گوش کنند، باز گریه ام انداخت. بغضی در گلویم گیر کرده بود که رهایی از آن چاره ای جز گریه نداشت. یکی از شخصیت های فیلم حرف خوبی زد که دنیا بدون صدای بچه ها چیزی کم دارد...
***
"قطب نمای طلایی"

دیدن این فیلم فانتزی روی پرده سینما خیلی چسبید. در این نوشته این سومین یا چهارمین باریست که از حال دیدن فیلم روی پرده سینما می نویسم. چه کار می شود کرد که حق انتخاب نداریم. فیلمهایی را که دوست داریم، نمی توانیم روی پرده سینما ببینیم و فیلمهایی را که نمی خواهیم در سینما ببینیم، روی پرده هستند و روی اعصابمان اسکی می کنند! اگر حق انتخاب داشتم ار بین مجموعه فیلمهای فانتزی "ارباب حلقه ها""هری پاتر"، "نارنیا"و "قطب نمای طلایی" مطمئنا ارباب حلقه ها را انتخاب می کردم. داغ دلم دوباره تازه شد وقتی یادم آمد قبل از جشنواره فیلم دو یا سه دوره پیش شایعه شد که قرار است "ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه" نمایش داده شود چه ذوقی کردم و کلی دلم را صابون زدم که می توانیم این فیلم محشر را روی پرده سینما ببینیم و حالش را ببریم. اما نمایش آن در حد همان شایعه ماند و مجبور شدیم دلمان را به همان دیدن دی وی دی اش روی صفحه تلویزیونمان خوش کنیم. به همین دلیل بود که فرصت دیدن قطب نمای طلایی را از دست ندادم هرچند که مورد منکراتی بزرگی مثل بازی کردن نیکول کیدمن را داشت!
***
"مردی از لندن"
آخرین فیلم "بلا تار" یکی از غریب ترین فیلمهاییست که دیده ام. پلان سکانسهایی شگفت انگیز که حسی مخوف را القا می کنند. معرفی کردنهایی بی نظیر که همه با ترک شات هایی فوق العاده انجام می شود. بازیهایی سرد و بی احساس که فضایی به وجود می آورد که انگار همه از هم بیگانه اند. موسیقی محزون فیلم هم تاثیر فوق العاده ای داشت. فیلم عجیبی بود!
***
"الکساندرا"

این یک فیلم جنگی نا متعارف است. شخصیت اصلی آن پیرزنیست که برای دیدن نوه نظامیش به اردوگاهی در چچن که او از افسران آنجاست می رود. حضور این پیرزن در فضای جنگی اردوگاه، فضای جذابی را خلق می کند. فیلم نه جنگیست و نه ضد جنگ. همان قدر که پیرزن از شلیک کلاشینکفی که نوه اش به او داده خوشش می آید، جاهایی از فیلم از جنگیدن و کشتن و کشته شدن ناگزیر آن حرف می زند ولی کارگردان فیلم روی هیچ کدامشان تاکید خاصی نمی کند. دیدن سربازان جوان خسته ای که دیدن پیرزن آنها را یاد مادر و مادربزرگشان انداخته است، خیلی چسبید.
