تبليغاتX
اشکی و لبخندی - «وداعي نيست که اين آغاز سلام است...»*

اشکی و لبخندی

سینما، زندگی

 

 امروز صبح دوستم مهرداد اس ام اس زد که "شنيدي خسرو شکيبايي مرده؟ راسته؟" ، اول فکر کردم بازم از اين شوخيهاي بي مزه اس ام اسيه. بعد که از اخبار خبر فوت خسرو شکيبايي را شنيدم، احساس عجيبي پيدا کردم. اينکه چرا اينقدر مرگ را چيز عجيب و دور از انتظاري مي بينم؟! اينکه چرا باور نمي کنم که مرگ همين بغل گوشمان است و مي تواند يکهو ناغافل سرش را پايين بندازد و از در وارد شود.

 

 وقتي در نوجواني براي اولين بار، «هامون» را ديدم شيفته آن شدم و بيشتر از آن شيفته خسرو شکيبايي. يادم هست فيلمنامه هامون را که خريدم، ته کتاب عکس تست گريم شکيبايي(عکس بالا) چاپ شده بود. آنقدر شيفته شکيبايي شده بودم که مي خواستم خودم را شبيه او کنم. ساعتها جلوي آينه با موهايم ور مي رفتم تا مدل مويم شبيه آن عکس شود که هيچ وقت نشد!

 

 وقتي «کيميا» را براي اولين بار از تلويزيون ديدم، ضبطش کردم و بارها صداي شکيبايي در سکانس آخر فيلم درحاليکه نامه اي را که براي «شکوه»(بيتا فرهي) نوشته است مي خواند، گوش دادم تا سر از راز صداي جادويي خسرو شکيبايي درآورم که هيچ وقت درنياوردم! سکانس آخر فيلم جايي که شکيبايي براي آخرين بار پشت پنجره اتاقش براي کبوترهاي حرم امام رضا(ع) دانه گندم مي ريزد و پاکت خالي شده را در سطل آشغال اتاقش مي اندازد و از آنجا دل مي کند را خيلي دوست داشتم و دارم. شايد فقط خسرو شکيبايي مي توانست جوري يک پاکت خالي را در سطل آشغال بياندازد که بعد از گذشتن ده، دوازده سال از ديدن فيلم، هنوز صداي انداختنش در گوشم مانده باشد.

 

 

اگر مردن به معناي فراموش شدن باشد، «خسرو شکيبايي» هنوز براي من زنده است. زنده است با نقشهايي که جانشان بخشيده و در خاطرم مانده است.

 

بعد التحریر:

یادداشتهایی دلنشین از« ناصر تقوایی » و« رضا کیانیان » در مورد خسرو شکیبایی.

 

*عنوان یادداشت ديالوگيست از فيلم کيميا(احمد رضا درويش)

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 9:9 PM  توسط حمید دهقانی  |