
چرا هانيه علي را تنها گذاشت؟
چرا «سنتور» علي را، هم همسر مثلا با فرهنگ و فداکارش زخمي مي کند هم آن لات عربده کش؟
چرا سه بار پشت سر هم سنتوري را مي بينم و هر بار گريه ام مي گيرد؟
چرا دلم مي خواهد به ياد تنهايي علي سنتوري با داريوش مهرجويي هم صدا شوم و بخوانم ترانه «سنگ صبور» را.
چرا ما حق خواندن "شرق" و "هم ميهن" را نداريم، اما روزنامه هاي بي کيفيت و ذوزنقه! تا بخواهيم در دسترسمان قرار دارند؟
چرا ديدن «سنتوري» از ما دريغ مي شود، ولي با نمايش "مادرزن سلام» و «آتش سبز» روي اعصابمان اسکي مي کنند؟
چرا برادر من ده ها هزار کيلومتر دورتر از تهران، شهري که من در آن زندگي مي کنم مي تواند سنتوري را (فيلمي که در مورد ماييست که در اين سرزمين زندگي مي کنيم و در همين شهري مي گذرد که من در هواي آن نفس مي کشم) در سينماي شهر محل زندگيش ببيند، ولي ما نمي توانيم؟
چرا من با اينکه مي دانم فيلمي که دارم مي بينمش دزديست ولي به روي خودم هم نمي آورم؟
چرا ما اينقدر رياکاريم؟