
وقتي به جدلهاي چند روزه بين منتقدين و بعضي از فيلمسازان در طول جشنواره فيلم امسال فکر مي کنم( مورد خاصش سر فيلم "آتش سبز" به کارگرداني "محمد رضا اصلاني")، ياد کارتون "راتاتوي" مي افتم و مي بينم اين گيرهاي پي در پي منتقدين به فيلمهاي جشنواره امسال چقدر شبيه نقدها و غرغرکردنهاي شخصيت "آنتوان ايگو" است که در اين انيميشن معرکه يک منتقد سخت گير غذاست. به آنها حق مي دهم. چون آنها هم مثل ايگو خيلي وقته که يک راتاتويي درست و حسابي نخورده اند که هوش از سرشان بپراند. کما اينکه وقتي فيلمي خوب مثل "تنها دوبار زندگي مي کنيم" را ديدند همه ياد خاطرات خوبشان از فيلم ديدن افتادند.
چند خط پايين از بين مطالب مفرحي که در مورد فيلم "آتش سبز" که درچند روز گذشته در ضميمه جشنواره فيلم فجر "روزنامه اعتماد"خواندم، انتخاب شده است:
"آرش خوشخو" تعريف مي کند که در سينما صحرا مشغول ديدن فيلم بوده که يکي از دوستان در تاريکي سينما کورمال کورمال خودش را به صندلي کناري او مي رساند و مي نشيند و با هيجان از او مي پرسد خيلي که از فيلم نگذشته؟ جمعيت همه يکصدا با لب و لوچه آويزان بر مي گردند و مي گويند : نه متاسفانه، خيلي مونده! بعد يکي از صحنه هاي درخشان "شبي در اپرا" ي برادران مارکس را تعريف مي کند که گروچو در راه آمدن به سالن اپراي شهر در ترافيک گير مي کند و دير مي رسد. وقتي به سالن مي رسد از نگهبان دم در مي پرسد: اپرا تمام شده؟ نگهبان با هيجان جواب مي دهد: نه هنوز قربان. اما اگر عجله کنيد مي توانيد دو پرده آخر را ببينيد. گروچو پکر و با لب و لوچه اي آويزان بر مي گردد به طرف راننده اش و مي گويد: "بهت گفتم اين قدر عجله نکني!"
"مهدي کرم پور" عاجزانه از "محمد رضا اصلاني" مي خواهد به سينماي ايران رحم کند و اجازه دهد به جاي اينکه از "شيخ اشراق" سينما بياموزيم، از او فلسفه و عرفان عملي را بياموزيم و سينما را از مرحومان هيچکاک و آيزنشتاين و امثال ايشان بياموزيم. حرف نامربوطي زده؟
در جايي ديگر سوال مي کند اگر "کلينت ايستوود" که علي رغم بالا رفتن سنش هنوز مي تواند با فيلم هاي جديدش ما را غافلگير کند، در ايران فيلم مي ساخت با مافياي اکران! مواجه مي شد؟
بعد نوبت خواندن نوشته "امير قادري" شد. قادري در جلسه پرسش و پاسخ فيلم "آتش سبز" سوال هجو آميزي را روي کاغذ مي نويسد و به دست مجري مي رساند تا خوانده شود. سوال اين بوده: "با توجه به دامنه و عمق نماد پردازيها و ترکيب بصري غريب فيلم، آيا نگران نبوديد که يافتن تماشاگر فرهيخته و مناسب براي تماشاي چنين فيلمي سخت باشد؟ تماشاگري که سواد لازم براي ديدن اين فيلم را داشته باشد. به خصوص نقش خانم مهتاب کرامتي که پيچيدگي المان هاي زن ايراني را در قالبي از ناتوراليسم و هزارتويي تب آلود ميان رمانتيسم انساني و اکسپرسيونيسمي هيجان انگيز، ترکيب کند با نردباني که پل مي زند ميان آغاز و پايان تجربه روايي جديدي از داستان کهن ايراني و هويت تاريخي ما که چون لابيرنتي پيچيده، ما را ميان زمين و آسمان به پيش مي برد". اصلاني جواب مي دهد "از شرم ناشي از شنيدن اين همه تعريف نمي دانم بايد چي کار کنم". بعد توضيحي مي دهد ثقيل تر! از سوال فوق الذکر.
"حسين معززي نيا" به قول خودش ديدن آتش سبز، باعث مي شود يادداشتي عصبي بنويسد و مجبور شود شوخي هاي سياهي ترتيب دهد! بعد سوال اساسي اي را مي پرسد. اينکه فيلم هايي در سينماي ايران ساخته مي شود که آدم سر در نمي آورد چطور ممکن است کسي راضي شود هزينه اش را تامين کند و چطور ممکن است عده اي چند ماه از وقت شان را صرف ساختنش کنند و چطور ممکن است صاحب سينمايي حاضر شود براي مدت يک روز آن را اکران کند و در آخر هم چطور ممکن است کساني حاضر باشند دو ساعت آن را تماشا کنند!
روزهاي بعد "احمد طالبي نژاد" و "جواد طوسي" جوري از فيلم يا فيلمساز(مگر براي خيلي ها فرقي هم دارد؟!) دفاع مي کنند که آدم ياد حکايت "غضنفر و مارادونا" مي افتد. طالبي نژاد مي گويد: "از نسلي که با فيلم هاي کافي شاپي و اتوباني و اتوموبيل هاي شيک گران قيمت بار آمده و به قول خودشان با اين نوع فيلم «حال مي کنند«، نمي توان توقع داشت از فيلمي مثل آتش سبز که کند و کاويست در اساطير، تاريخ و افسانه هاي ايراني ، حال کند." و البته بعد هم به شيوه مرسوم سنت حسنه ي «يکي به نعل، يکي به ميخ را مو به مو» رعايت مي کند و مي نويسد"البته نسبت به فيلم انتقادهاي جدي دارم که در فرصتي مناسب خواهم نوشت". يا جواد طوسي که مي نويسد "نمي خواهم بگويم منتقد بايد به فيلم ساز پوئن دهد و خودم هم با هرگونه روش و رفتار محافظه کارانه در موضع گيريهاي مکتوب و شفاهي مخالفم. ولي پيچيدن نسخه فيلم و سازنده اش و تيکه انداختن در يک يادداشت کوتاه براي فيلمسازي با بيشينه و تشخص فرهنگي محمد رضا اصلاني را منصفانه نمي دانم.". مي بينيد که کماکان سنت فوق الذکر دقيق رعايت مي شود.
و از همه اينها مفرحتر، خواندن حرفهاي خود جناب اصلاني که معرکه ترينشان اين است: "دوست ندارم داستان بگويم تا بگويند که داستانگويي هم مي کند. دوست ندارم مردم را سرگرم کنم، که سرگرم کردن يعني حواس را پرت کردن از اصل موضوع." حالا راستي اصل موضوع چي هست؟!








