
روزهاي قبل از ماه رمضان فکر مي کنم مگر روزهاي اين ماه چه فرقي با روزهاي ديگر سال مي کند؟ نمي دانم!
ماه رمضان دو سال پيش اهواز بودم و مشغول گذراندن سربازي. شب آخرين روز ماه شعبان بود و روزش دعواي مفصلي کرده بودم و حسابي داغون بودم. اتفاقا قرعه گرفتن سحري اول ماه رمضان به نام من افتاده بود. نيمه هاي شب بود که از خواب بيدار شدم. با خودم گفتم خدايا آخر اين چه ماه رمضانيست که شروع شده و من اينقدر پريشان...
از اتاق زدم بيرون و به طرف سالن غذاخوري حرکت کردم. اعصابم خيلي داغون بود. اواخر شهريور بود و هواي اهواز همچنان شرجي و گرم و غير قابل تحمل. به همين خاطر بود که وقتي نسيمي خنک به صورتم خورد، آنقدر ذوق زده شدم که نگو و نپرس. ناخودآگاه صورتم به طرف آسمان چرخيد. آسمان اهواز که در تابستان به خاطر شرجي بودنش، مجال چنداني براي خودنمايي به ستاره ها نمي داد آنقدر زيبا و دلربا شده بود که هوش از سر آدم مي پراند و باعث شد به اين سخن حکيمانه ايمان بياورم که زيبايي مي تواند ايمان بياورد.
حضرت علي(ع) کلامي به اين مضمون دارند که بعضي اوقات نسيمي الهي مي وزد، خود را در معرض آن قرار دهيد. چه کسي مي داند شايد آن نسيم را خدا براي ايمان آوردن بنده بي ايمانش فرستاده بود...
پيشنهاد هفته:
- خواندن دعاي دل انگيز "ابوحمزه ثمالي"
- خواندن کتاب "حديث بندگي و دلبردگي" به قلم "دکتر سروش" در شرح اين دعا.
