تبليغاتX
اشکی و لبخندی

اشکی و لبخندی

سینما، زندگی

در ستایش بیلی وایلدر نازنین...



توجه:

   هدف اين نوشته فقط دعوت براي ديدن دوباره يا چند باره و يا براي اولين بار کشف کردن دنياي جذاب و دوست داشتني «بيلي وايلدر » است. در اين چند سال، آنقدر از در و ديوار سينماي ايران فيلم کمدي نما! مي بارد که تا آدم اصل جنس را نديده باشد، شايد طلاي 24 عيار را با بدلي يکي بداند. روزگار قاطي شدن دوغ و دوشاب است ديگر!  

  با يک سوال اساسي شروع مي کنم:

چرا فيلمهاي کمدي جدي گرفته نمي شوند؟

  شايد برايتان پيش آمده که فيلمي کمدي را همراه دوستي تماشا کنيد يا مطلبي درمورد فيلمي کمدي بخوانيد که اتفاقا به نظرتان فيلم هوشمندانه و بسيار جذابي بوده، ولي حرفي که دوستتان مي زند يا نظر منتقدي که نوشته اش را مي خوانيد شما را ياد سوال اول اين نوشته مي اندازد. اينکه مگر فيلم کمدي هم مي تواند اينقدر مهم باشد که بشود جديش گرفت؟

  اينکه «آره! خيلي فيلم خوش ساخت و جذابي بود، داستان معرکه اي هم داشت ولي...» و امان از دست اين «ولي» که وقتي مي آيد يعني حرفهاي قبلي را خيلي جدي نگير و همه آنها را گفتم که به اين قسمت «ولي دار» برسم. احتمالا در اين لحظه شنونده يا خواننده يک بحث بسيار عميق و پرحرارت درباره فلسفه هنر و سينما خواهيد بود که آقا يا خانم سينما يعني اينکه...، سينما بايد فلان جور و بهمان جور باشد...، شان سينما بالاتر از آنست که... و احتمالا حرفهايي مشابه.

  يکي از کساني که هميشه مي توان فيلمهايش را به عنوان مثال نقضي براي نظراتي مشابه نظرات گفته شده آورد، بيلي وايلدر است. چند وقتيست که دارم فيلمهاي وايلدر را يکي يکي مي بينم و هر دفعه حيرت زده تر مي شوم از اين همه ظرافت و هوشمندي درپرداخت روابط بين انسانها، از اين همه هنرمندي فيلمسازي که «ويليام هولدن» بازيگر محبوبش سالها قبل درتوصيفش گفته بود «مردي با مغزي پر از تيغ هاي ريش تراشي!»

  «کامرون کرو» که شايد يکي از بيلي وايلدر بازترين کارگردانان سينماي امروز جهان باشد و ظرافت و سرزندگي و شور زندگي بعضي از فيلمهاي خوبش مثل «اليزابت تاون» و «جري مگواير» ببينده را ياد فيلمهاي استاد مي اندازد در مصاحبه درجه يک و محشري که با وايلدر انجام داده است و با ترجمه دوست داشتني «گلي امامي» مي تواند کتاب باليني هر خوره سينمايي باشد، سوال اساسي اي را از وايلدر مي پرسد. سوال اينست:


«چرا فکر مي کنيد کمدي همچنان در مقام يک شکل هنري دست کم گرفته مي شود؟ چرا هنوز با يک درام افراطي برخورد جدي تري صورت مي گيرد تا کمدي هاي درخشان؟». بيلي وايلدر جواب مي دهد:«در مورد کمدي قضيه از اين قرار است که مردم تصور مي کنند هنرپيشه ها مي آيند روي صحنه و آن چيزها را از خودشان در مي آورند، همان شوخي هاي کوچولو را. اما چيزهاي جدي مردم را مقهور خودش مي کند». و شايد به همين دليل باشد که خيليها فکر مي کنند بازي کردن نقش يک شخصيت عجيب و غريب مثل يک ديوانه يا يک معتاد راحتتر از اينست که نقش يک آدم عادي را بازي کني ولي جذاب به نظر برسي. اينطوريست که «جک لمون» يکي ديگر از بازيگران محبوب بيلي وايلدر به خاطر بازي کردن در نقش کسالت بار يک مست دائم الخمر در فيلم «سالهاي گل و شراب» اسکار مي گيرد و نه به خاطر بازي درجه يک و استادانه اش در شاهکار «آپارتمان».  

  چيزي که در فيلمهاي وايلدر بسيار به چشم مي آيد يکي مساله عشق است. البته نه الزاما عشق رمانتيک مثل «عشق در بعد از ظهر»، «سابرينا»يا «آپارتمان»، بلکه مي تواند عشقي باشد که به جنايت منتهي شود مثل روابط عاشقانه در «غرامت مضاعف». و ديگري شور زندگي که حتي در تلخ ترين فيلمهاي وايلدر کبير مثل «سانست بلوار» هم مي توان احساسش کرد. که اين آخري را نمي توان به آساني به چنگ آورد مگر اينکه عمري را خوب زندگي کرده باشي که به نظرم براي بيلي وايلدر اينگونه بوده است...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 1:30 PM  توسط حمید دهقانی  | 

به بهانه دیدار مجدد با «بدنام»



  با ديدن «بدنام» شايد خيلي­ ها ناخودآگاه ياد مک گافين معروف بيفتند. ولي بدنام نه درباره ­ي اورانيوم و بمب اتم است، نه درباره ­ي نازي ­هايي که دور هم جمع شده ­اند تا احيانا دوباره ماشين جنگ را به حرکت در آورند و نه خطري که از جانب آنها دنيا را تهديد مي ­کند و نه موضوعاتي شبيه آن؛ همان ­طور که «هيچکاک» در گفتگويش با «تروفو» بيان مي­ کند:«بدنام صرفا داستان عشق يک مرد است به يک زن». زيباترين و جاودانه­ ترين لحظه­ هاي سينما در همين جاست که شکل مي­ گيرد. وقتي­ زن و مردي که عاشق همديگرند، روبروي هم مي ­نشينند و سهمشان را از زندگي طلب مي­ کنند. به هم گوشه و کنايه مي ­زنند، همديگر را مي ­رنجانند، فقط براي اينکه از عشق طرف مقابل مطمئن شوند که معمولا نمي­ شوند.  

  در اساطير باستان، شخصيت اسطوره­اي به ­نام «پيگماليون» هست که مجسمه ­سازي چيره ­دست است و مخالف سرسخت زنان و از آن­ ها بيزار.اين استاد مجسمه ­ساز عهد مي ­کند که هيچ گاه ازدواج نکند. او مجسمه­ ي زني را مي ­تراشد و از شدت زيبايي مخلوقش، عاشق آن مي ­شود و در نهايت از عشق راستين او، مجسمه جان مي ­گيرد و به زني زيبا تبديل مي ­شود.

  در بدنام شغل و حرفه ­ي «دولين»(کري گرانت) ايجاب مي­ کند که از «آليشيا» دخترک سبکسر و مي­ خواره­ي ابتداي فيلم، يک جاسوس بسازد و او را به آغوش خطر بفرستد. ولي يک اشتباه خارج از برنامه­ مي­ کند. به­ تدريج عاشق شخصيتي مي­ شود که خودش ساخته است و اين عشق او را دچار يک چالش کهن مي ­کند: تقابل عشق و وظيفه. وظيفه ­اش ايجاب مي­ کند که آليشيا را زني بداند شايد مثل ده ها زني که قبلا با آنها کار کرده؛ ولي عشقش نسبت به آليشيا او را به عاشقي حسود تبديل مي­ کند که نمي ­تواند معشوقش را در آغوش کس ديگري ببيند. هرچند دولين مي­ کوشد در ظاهر خودش را نسبت به آليشيا چندان مشتاق نشان ندهد، ولي ما که چند جا تلاش او را براي نفرستادن آليشيا به ماموريتي که ممکن است سرانجام خوشي نداشته باشد ديده ايم ويا دفاع او از شخصيت آلیشیا را درمقابل توهيني که يکي از مافوق ­هايش به او نسبت می دهد ناظر بوده ایم، مي­ دانيم که زير اين ظاهر سرد چيز ديگري نهفته است. اين عشق ابتدا با ترديد همراه است. در اوايل فيلم، جايي آليشيا به دولين مي ­گويد: «مي­ توني دستمو بگيري، ازت غرامت نمي­ گيرم. مي­ ترسي؟» دولين جواب مي دهد:«هميشه از زنها ترسيدم». آليشيا مي ­گويد:«حالا از خودت مي­ ترسي. مي­ ترسي عاشقم بشي.» آليشيا، دولين را خوب شناخته است. او ازعاشق شدن و يا ابراز عشق مي­ ترسد. شايد لازم بود در آستانه ­ي از دست دادن معشوقش قرار مي ­گرفت تا جرات رودررو شدن با علاقه و ميلي که مي ­کوشد در خود سرکوب کند را پيدا مي ­کرد و اين ما را به سکانس نهايي فيلم مي ­رساند.

  «پله»ها که يکي از المان ­هاي کليدي در فيلم ­هاي هيچکاک است، در بدنام نقشي اساسي­ دارد و شايد به­ همراه «سرگيجه»، تنها فيلم ­هاي هيچکاک باشند که در آنها پله­ها معنايي اسطوره ­شناختي پيدا مي ­کند. وقتي آليشيا مسموم مي ­شود و در بستر بيماري مي­ افتد، دولين که از نديدن او بي ­تاب شده به ديدنش مي ­رود و او را که در آستانه ­ي مرگ قرار دارد، با عشق و محبتش دوباره به دنياي زنده­ها باز مي­ گرداند؛ همانند شخصيت اسطوره­اي «اورفه» که پس از مرگ همسرش، از دوري او دلتنگ مي­ شود و براي بازگرداندن او به زندگي، پا به دنياي مردگان مي ­گذارد. در سکانس نهايي بدنام، «الکس» نيز از پله­هاي خروجي خانه که جهان مرده ­ها را از زنده­ها جدا مي ­کند، پايين مي­ آيد. هيچکاک و همکار فيلمنامه ­نويسش «بن هکت» در بدنام يکي از مثال ­زدني­ ترين شخصيت­ هاي شر و منفي که هيچکاک قوت فيلم را در شخصيت­ پردازي قوي آنها مي­داند، خلق مي ­کنند:«الکس سباستين». شخصيت منفي­ اي که همان­قدر که دوست داريم آليشيا از چنگ او و مادرهیولا گونه اش خلاصي يابد، به ­همان ميزان از اينکه به عشق و اعتماد صادقانه و بی شیله پیله او به آليشيا خيانت مي ­شود دلگير مي ­شويم.

  الکس به سنت شخصيت­ هاي شر فيلم ­هاي هيچکاک مجبور است از بين برود. پس چاره­اي ندارد جز آنکه به عقب نگاه کند، از پله­ها بالا برود و پا به دنياي مردگان بگذارد و در پشت سرش بسته شود. ولي دولين و آليشيا،از بخش ديگري از سنت فيلم­ هاي هيچکاکي پيروي مي­ کنند؛ شخصيت(شخصيت ­هاي) مثبت ماجرا با پايان خوشي روبرو مي­شود(مي­شوند)، پايان خوشي که با قرباني دادن به­ دست آمده است.

 


پی نوشت1:

بعيد است کسي بدنام را ببنيد و صحنه مشهوري را که از نماي عمومي سالن مهماني خانه الکس به اينسرت کليد در دست آليشيا مي رسد، فراموش کند. دليل شهرت اين برداشت طولاني چيست؟ اگر دليل اهميت آن فقط جنبه تکنيکي گرفتن اين نما باشد که هيچکاک همين کار را 3 سال قبل از ساخت بدنام و در فيلم «سايه يک شک» انجام داده بود، البته به صورت معکوس(در سايه یک شک، در صحنه کتابخانه، دوربين در برداشتي طولاني از اينسرت انگشتري که «چارلي» در دست دارد به نماي عمومي سالن که سايه هايش چارلي را احاطه مي کنند مي رسد) و يا حتي 9 سال پيش تر از ساخت بدنام، هيچکاک در فيلم «جوان و بيگناه» در برداشت بلند درخشاني که دو برابر برداشت بلند بدنام، طول مي کشد از نماي عمومي سالن يک هتل به کلوزآپ صورت نوازنده اي مي رسد که راه حل باز شدن گره داستان فيلم در دست اوست! اغراق نيست اگر بگویيم نماي بلند فيلم بدنام از لحاظ تکنيکي در مقابل نماي بلند فيلم جوان و بي گناه بيشتر شبيه يک جور دستگرمي است! ولي به قول معروف: ميان ماه من تا ماه گردون...تفاوت از زمين تا آسمان است. به نظرم دليل اهميت و يگانه بودن نماي مشهور بدنام در اينست که اين صحنه، نمونه مثال زدني اي است از وحدت فرم و محتوا در يک اثر هنري کمال يافته. به اين معنا که موضوعي که در اين صحنه خاص از فيلم مي خواهد گفته شود، عين شکل فرمي آن است. هيچکاک در کل فيلم از لحاظ مضموني مي خواهد بگويد: ظاهر اتفاقات طوري به نظر مي رسد که مساله اصلي خطري است که از جانب نازي هاي شکست خورده، امنيت دنيا را تهديد مي کند؛ ولي اصل ماجرا قصه عاشقانه ظاهرا فرعي وکوچکي است که بين آليشيا و دولين در جريان است. در آن نماي مشهور، همين مضمون به صورت فرمي تصوير مي شود. دوربين از چشم اندازي وسيع، به ديدي جزء نگر مي رسد.(شيوه معروف هيچکاک: از دور به نزديک، از کل به جزء) دوربين از سالن مهماني شلوغ و با شکوهي که انگار مساله اصلي، تصوير کردن عظمت آن است به نمايي درشتي مي رسد که به زبان بي زباني مي گويد: شلوغي مهماني حواستان را پرت نکند. نگاه کنيد! درام اصلي در اين مشت بسته جريان دارد.  

 

پی نوشت 2:

جايي از قول «بهروز افخمي» خواندم که او در دوره اي که در دانشکده صدا و سيما درس مي داده، اگر به دليل ساخت فيلم نمي توانسته چند جلسه در طول ترم سر کلاس حاضر شود، شيوه ارزشيابي دانشجوهايش به اين شکل بوده که تک تک آنها را صدا مي کرده و اسم فيلم محبوبشان را مي پرسيده، هر دانشجويي که جوابش «بدنام» بوده، بي دردسر صاحب نمره 20 مي شده است!

     

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 11:29 AM  توسط حمید دهقانی  | 

به بهانه دیدار مجدد با «سایه یک شک»



در وجود ما هزاران گرگ و خوك         صالح و ناصالح و خوب و خشوك

    در يکي از سکانس ­هاي ابتدايي فيلم «سايه يک شک»، چارلي جوان(ترزا رايت) که از زندگي بي اتفاق و يکنواخت خانوادگي­ شان به­ ستوه آمده، به پدرش مي­ گويد که تنها راه رهايي از ملال زندگي روزمره ­شان، رخ دادن يک معجزه است و بعد به اين نتيجه مي­ رسد که اين معجزه مي­ تواند آمدن دايي­ اش باشد، «آدمي که مي ­تونه بياد و يه تکوني به اوضاع ما بده، تنها کسي که مي ­تونه نجاتمون بده». او نمي­ داند که برآورده شدن اين آرزو در دنياي فيلم­ هاي «هيچکاک» خواسته غير قابل دسترسي نيست و به­ راحتي ممکن است؛ولي نتيجه اين تغيير مي­ تواند زندگي ملال آور و يکنواخت آنها را به چنان گردابي تبديل کند که خروج از آن جز با قرباني دادن ممکن نباشد.

   چارلي جوان و زيباي نيمه اول فيلم، مي ­تواند يکي از ساکنين شهر کوچک و آرامي باشد که «تورنتون وايلدر» در نمايشنامه درخشانش، «شهر ما»، خلق کرده است. شهري که در طول سه پرده اين نمايشنامه، با سويه مثبت و دوست داشتني آن­ روبرو مي­ شويم. در سايه يک شک، انگار وايلدر فرصتي پيدا مي­ کند تا از طريق سايه شوم و سياهي که دايي چارلي موقع ورودش به شهر ايجاد مي­ کند، ما را با سويه تيره و تار اين شهر و نيز شخصيت چارلي آشنا کند. جنبه­ اي از شخصيتش که همان­قدر برايش ناآشناست که محيط تاريک و مخوف باري که دايي­ اش او را تقريبا به اجبار داخل آن مي­ برد برايش غريبه و هراس آور است.

   معرفي و آشنايي با چارلي و دايي چارلي هر دو به يک شکل و با ميزانسن مشابهي صورت مي­گيرد. البته در طول فيلم، نشانه­ هاي مختلفي از مشابهت و تاکيد هيچکاک و فيلمنامه نويسانش براين تشابه مي­ بينيم. نام مشابه ­شان، تاکيد چند باره­ هردو مبني بر اينکه دوقلو هستند، حلقه­ وصلي که دايي چارلي در انگشت چارلي مي کند، نماهاي متعددي که نيم­رخ دو بازيگر کنار هم قرار مي­ گيرد و ... . هيچکاک با اين ترفند، در طول فيلم مدام قضاوت اخلاقي بيننده درمورد خوبي و بدي ذاتي دو شخصيت مثبت و منفي داستانش را به چالش مي­ کشد و خط واضح و متمايز کننده­ خوبي و بدي را پاک مي­ کند. اين­ طور به­ نظر مي­ رسد که دو شخصيت همزاد چارلي و دايي چارلي همچون دو صورت خير و شر داستان «دکتر جکيل و آقاي هايد»(رابرت استيونسن) هستند. چارلي همان­قدر که پاک و معصوم به نظر مي ­رسد، مي ­تواند در لحظه­ اي خاص دستش آلوده شود. خطري که هرکدام از ما را تهديد مي­ کند. در پايان سايه يک شک، اين اتفاق به تراژيک ­ترين شکل ممکن صورت مي­ گيرد. چارلي دايي­ اش را که عاشقانه دوست داشت، مي­ کشد و طنز تلخ ماجرا در اين است که با کشتن دايي­ اش از او براي اهالي شهر، يک اسطوره مي­ سازد. اسطوره ­اي که اهالي شهر به­ قول رئيس بانک «اونو يکي از خودشون مي­ دونستن»

 

«سرانجام بازگو کيستي

اي قدرتي که به خدمتش کمر بسته­ ام

قدرتي که همواره خواهان شر است

اما هميشه عمل خير مي­ کند.»

«فاوست، گوته»


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 10:1 PM  توسط حمید دهقانی  | 

سال نو مبارک...




یک از زیباترین فریم های سینما، عیدی من به شما...

چقدر خوب که تصاویر این فیلم سیاه و سفیدند و هر کداممان می توانیم این منظره زیبا را که زیباییش چیزی کم از بهشت موعود ندارد، به رنگ خیال خودمان دربیاوریم.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 11:1 PM  توسط حمید دهقانی  | 

بی خوابی مکبث...

مرد عادت داشت قبل از خواب کتاب بخواند. آن شب هوس کرده بود نمایشنامه «مکبث»را بخواند. خواند و خواند تا رسید به جایی که مکبث می گوید:« دیگر مخوابید که مکبث دست به خون خواب برده است. پس مکبث دیگر روی خواب را نخواهد دید. » دو، سه بار خواندش. ولی فایده ای نداشت و هرچقدر سعی کرد نتوانست منظور مکبث را بفهمد.خمیازه پت و پهنی کشید و از روی بالشی که روی صورت زنش گذاشته بود بلند شد. علامت کتاب را لای صفحه ای که خوانده بود گذاشت. کتاب را بست و دراز کشید؛ ولی چراغ کنار تخت را خاموش نکرد. برعکس زنش ترجیح می داد موقع خواب، اتاق روشن باشد. از تاريکي مي ­ترسيد. خيلي زود صداي خروپفش بلند شد


+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 5:54 PM  توسط حمید دهقانی  | 

کارآفرینی...


معاون سینمایی وزیر ارشاد از برگزارکنندگان برلیناله خواست بجای جعفر پناهی از دیگر سینماگران ایرانی برای حضور در هیئت داوران دوره 61 دعوت کنند. به گزارش روابط عمومی معاونت امور سینمایی و سمعی و بصری وزارت ارشاد، نامۀ مدیر کل غرب اروپا وزارت امور خارجه که به پیوست آن نامه سفارت جمهوری اسلامی ایران در آلمان به همراه تصویر دعوتنامه آقای دیتر کاسلیک مدیر جشنواره فیلم برلین برای شرکت آقای جعفر پناهی به عنوان یکی از اعضاء هیئت داوران جشنواره برای بررسی و اعلام نتیجه به معاونت سینمایی وزارت ارشاد ارسال شد.

جواد شمقدری معاون سینمایی در پاسخ به این درخواست اعلام کرد: «با توجه به وضعیت قضائی و احکام صادره در خصوص آقای پناهی در حال حاضر چنین امکانی وجود ندارد و تا دادگاه تجدید نظر نمی‌توان هیچ اظهار نظر قطعی کرد.» او افزود: «در صورتی که مدیران جشنواره راغب هستند می‌توانند از حضور سینماگران خوب ایرانی همچون کیارستمی، جوزانی، بحرانی، فرهادی، مجیدی، حاتمی‌کیا، طالبی، صدرعاملی، راعی و شورجه به عنوان داور دعوت نمایید.» شصت و یکمین دوره جشنواره فیلم برلین 10 تا 20 فوریه 2011 (21 بهمن تا اول اسفند) برگزار می‌شود(به نقل از خبرآنلاین)

پیشنهاد:

به معاونت محترم سینمایی پیشنهاد می شود، انتخاب هیئت داوران جشنواره های «کن»، «برلین»، «ونیز»، «لوکارنو» را کنترات برداشته و به مدیر این جشنواره ها پیشنهادی بدهیم که نتوانند ردش کنند: «جشنواره از شما، هیئت داوری از ما». برای اسکار هم چون به تعداد زیادی عضو برای انتخاب احتیاج داریم، در صورت کمبود سینماگر می توانیم از سینماگران کشورهای دوست و برادر به صورت قرضی استفاده کرده و درآمد را نصف نصف تقسیم کنیم. این جوری هم سینمایمان جهانی می شود و هم درآمدزایی کرده ایم و می توانیم در این وانفسای هدفمند کردن، پولش را به یک زخمی بزنیم.



+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت 1:1 PM  توسط حمید دهقانی  | 

«دیگر مخوابید که مکبث دست به خون خواب برده است...»


اقتباس در لغت به معناي پاره آتش گرفتن، نور گرفتن، فايده گرفتن و دانش فراگرفتن از کسي است. در سينما اقتباس به معني شيوه اي است که از طريق آن یک فيلم بر مبناي آثار مکتوب از جمله رمان، کتاب کميک و نمايشنامه يا آثار تصويري و شنيداري مانند مجموعه هاي تلويزيوني يا برنامه هاي راديويي ساخته مي شود و آنچه اهميت دارد وفاداري به داستان اصلي است. اقتباس در ذات خود تبديل و برگردان دستمايه از يک رسانه به رسانه اي ديگر است.

نسخه بحث‌انگيز «رومن پولانسکي» و «کنت تاينن» (همکار فيلم‌نامه‌نويس او و منتقد ادبي نامدار) از تراژدي پُرآوازه «شکسپير»، تا حد زيادي به متن اصلي وفادار مي ماند و در عين حال از ابهام‌ها و پيچيدگي‌هاي متن اصلي مي‌کاهد و همين ساده‌سازي باعث اعتراض کساني مي‌شود که حاضر به پذيرش قامت زميني براي قهرمانان شکسپير نيستند. «مکبث» پولانسکي اقتباس وفادارانه اي ازتراژدي «مکبث» شکسپير است؛ به گونه اي که به راحتي مي توان روايت او از نمايشنامه مکبث را قرائتي نعل به نعل و نسبتاً منطبق با صحنه بندي ها و روند علت و معلولي موجود در ساختار طرح داستاني نمايشنامه شکسپير دانست. اما «آکيرا کوروساوا» در اقتباس خود از مکبث شکسپير،مسير متفاوتي را انتخاب مي کند. کوروساوا در فيلم «سرير خون» که اقتباسي آزاد از مکبث شکسپير است، روح کلي اثر شکسپير را حفظ مي کند و با نگه داشتن شخصيت هاي اصلي مکبث و حذف شخصيت هايي که تشخيص داده در داستان او به کاري نمي آيند، روايت کاملا متفاوتي نسبت به مکبث پولانسکي به دست مي دهد.

خشونت دروني نمايش‌نامه و جنون‌زدگي مکبث، کانون توجه پولانسکي است و ارواح شريري که بر زندگي و روح آدميان حکم مي‌رانند، آشکارا براي او خيالي نيستند. بازي‌هاي ناتوراليستي - از جمله «فينچ» و «آنيس» که جوانتر از عرف نقش‌هاي‌شان هستند - در تقابل با حس و حال فراطبيعي و هم و جادو قرار مي‌گيرد. فيلم کردن تراژدي مکبث توسط رومن پولانسکي، گرچه از نقطه نظر تمايل وي به فيلم کردن يک نمايشنامه دستمالي شده - که قبلاً چندين بار فيلم شده است - ممکن است حيرت‌انگيز باشد، اما از سوي ديگر با اعتنا به آنکه تراژدي مکبث به پليدي روح آدم‌ها و به اهريمن صفتي آنها اشاراتي صريح و گزنده دارد، فيلم کردن اين نمايشنامه توسط پولانسکي جائي براي تعجب باقي نمي‌گذارد، چرا که عريان کردن تباهي‌هاي سرشت آدمي و شهادت بر حضور اهريمن - و حتي مادي کردن وجود شيطان - تم هميشگي فيلم‌هاي پولانسکي بوده است. و چنين تمي در ميان آثار شکسپير، بهترين و اثيري‌ترين تبلورش را در مکبث دارد، در واقع بين همه نمايشنامه‌هاي شکسپير، تنها مکبث است که مي‌تواند بهترين توافق و سازگاري را با خط فکر شخصي پولانسکي و ايده‌آل‌هايش از يک سينماي مؤلف منحصر به خود داشته باشد و با شناختي که از پولانسکي از طريق فيلم‌هاي گذشته‌اش داريم، به‌راحتي مي‌توانيم قضاوت کنيم که اثري مثل مکبث، بهترين استعدادها را به‌عنوان دستمايه کار فيلمسازي مثل پولانسکي داشته است. پولانسکي نسخه سينمائي بسيار وفادارانه‌اش از مکبث را در سال 1971 ساخته است، يعني درست در سال‌هائيکه ديگر کمتر فيلم‌سازي تمايلي به فيلم کردن وفادارانه و مقيد يک نمايش‌نامه تاريخي نشان مي‌دهد، پولانسکي تنها با دستکاري‌هائي چشم پوشيدني، فيلمي براساس تراژدي مکبث ساخته است. فيلمي که گرچه بسيارعظيم مي‌نمايد، اما بهترين کار پولانسکي نيست و پشت آن بيشتر شکسپير ايستاده است تا پولانسکي!

مسأله در واقع برسر اقتباس سينمائي يک اثر ادبي است، فيلم کردن جزء به جزء يک رمان يا يک نمايش‌نامه، تا آنجا که تاريخ اقتباس‌هاي سينمائي متن‌هاي ادبي نشان مي‌دهد، هيچ‌وقت نتايج موفقيت آميزي نداشته است. چرا که اکثراً سازندگان اين قبيل فيلم‌ها به‌خاطر وفادار ماندن به‌کار خالق ادبي، در جريان کار به‌تدريج خودشان را گم کرده‌اند و به‌صورت مطيع محض انديشه‌هاي خالق اثر ادبي درآمده‌اند در صورتيکه فيلم کردن يک متن ادبي، نوعي «خلق دوباره» اثر است و اين «بازآفريني» تنها از طريق وجود بده بستان هاي فکري بين فيلمساز و خالق اثر ادبي است که تحقق مي‌يابد. يعني فيلمي که به اين طريق ساخته مي‌شود، هويتي کاملاً جدا از هويت اثر مورد اقتباس دارد و تنها به‌وسيله يک رشته پيوندهاي روايي با «اثر ادبي» در ارتباط مي‌ماند.


در نسخه اي که کوروساوا براساس مکبث ساخت، اين برخورد انديشه‌ها و نظرگاه‌هاي شخصي کاملاً به‌چشم مي‌خورد. البته کوروساوا داستان مکبث را کاملاً بومي کرده بود و حتي عنواني غير از مکبث هم به‌فيلمش داده بود (سرير خون)؛اما اينها تنها تغييراتي در سطح کار بود، چيزيکه به فيلم اعتبار مي‌بخشيد، تلاقي دو نوع جهان‌بيني خاص بود، جهان‌بيني کاملاً غربي شکسپير، و جهان‌بيني شرقي «متأثر از تعاليم بودائي» کوروساوا.

به اعتقاد کوروساوا نيکبختي و مصيبت هردو از کردارهاي آدمي حاصل مي‌آيند و «تقدير» نقش ناچيزي در پديد آوردن آنها دارد، به‌همين خاطر مي‌بينيم که فيلم کوروساوا با وصف شجاعت‌ها و اعمال قهرمانه «مکبث» (که در اين فيلم نامش «واشيزو» است و به استادي خيره کننده اي توسط «توشيرو ميفونه» بازي مي‌شود) آغاز مي‌شود. صحنه برخورد با جادوگر در پي اين سکانس مي‌آيد (در فيلم کوروساوا فقط يک جادوگر مي‌بينيم نه چند تن، او همچنين نيمي از شخصيت‌هاي نمايش‌نامه مکبث را از فيلمش حذف کرده است). و يا همچنين در پايان فيلم حضور قاطع و بي‌ترديدي از تقدير نمي‌بينيم، اين مسأله اصلاً مطرح نمي‌شود که بايد «کسي که زاده زني نباشد»، «واشيزو» (مکبث) را از ميان ببرد، و به جاي آن مي‌بينيم که سربازان خود «واشيزو» به‌خاطر نارضايتي‌هاي عميقي که از رفتار و اعمال بيرحمانه او دارند، تيربارانش مي‌کنند


در مکبث پولانسکي، نخستين موضوعي که بعد از اقتباس وفادارانه آن جلب توجه مي کند، خشونت عريان و تصويري فيلم است. چيزي که در سرير خون علي رغم عنوان غلط اندازش! کمتر ديده مي شود. هرچقدر پولانسکي در فيلم خود به نشان دادن صحنه هاي قتل و کشتن و خون ريزي در نماهاي عموما متوسط و درشت علاقه مند است، کوروساوا در سرير خون معمولا خشونت اعمال شده توسط شخصيت هاي داستانش را به سبک و سياق درام هاي کلاسيک، که مکبث شکسپير نيز از آن تبعيت مي کند، مستقيما نمايش نمي دهد و نحوه رخ دادن آن، صرفا از روي ديالوگ ها يا نشانه هاييست که به طور غير مستقيم اتفاق روي داده را روايت مي کنند(به استثناي سکانس پاياني فيلم که خشونت گرافيکي را به صورتي مستقيم نمايش مي دهد و اوج آن صحنه اي است که تيري گردن «واشيزو»را مي درد).پولانسکي اتفاق‌هاي مهمي را که در نمايش‌نامه فقط صحبت از آنها
مي‌شود، عملاً نشان مي‌دهد (نظير صحنه کارد آجين شدن «دانکن» که به وضوح و به تفصيل نشان داده مي شود يا مراسم به دار آويختن امير خيانتکار «کودور» و نيز قتل‌عام ساکنين قصر «مکداف» و از همه آشکارتر نحوه گردن زني مکبث توسط مکداف در سکانس پاياني فيلم. به بياني ديگر نگاه پولانسکي در بازخواني از متن شکسپير به تاکيد و برجسته نمايي مولفه هاي بصري و بازنمود تصويري آدم ها، روابط و وقايعي معطوف شده است که بيش از هر چيز خشونت را از قالب مفهوم و درونمايه اي ذهني به يک نماد يا نشانه بصري ملموس و قابل مشاهده در فيلم مبدل مي سازد و از اين رو آن را به کليت فيلم تسري مي دهد.

پولانسکي پس از ساخت فيلم «رقص خون آشام»(1967) که با اسامي(«قاتلين خون آشام ها» و «ببخشيد ، دندانتان روي گردن من است») نيز به نمايش در آمده است، به آمريکا رفت و آن جا در 1968 نخستين فيلم آمريکايي اش ، «بچه رزمري»، را بر اساس داستان هراس انگيز« آيرا لوين» (Ira Levin )ساخت. بچه رزمري ماجراي هراس انگيز زوج جواني است که به آپارتماني مرموز نقل مکان مي کنند. زن جوان در آنجا دچار توهم شده و گمان مي کند نيرويي شيطاني در آن خانه حکم فرماست که همسر و کودکي را که در شکم دارد احاطه کرده است و... . بچه رزمري يکي از بهترين آثار پولانسکي است که شهرت فراواني برايش کسب کرد و به عنوان يک فيلم موفق تجاري – هنري مورد استقبال قرار گرفت. اين فيلم جوايز زيادي دريافت کرد ، از جمله نامزد دريافت جايزه اسکار براي بهترين فيلم نامه شد.
در تابستان 1969،«شارون تيت» ، همسر پولانسکي که هشت ماه باردار بود در خانه اش به طرز وحشيانه اي کشته شد و تأثير هاي روحي ناشي از اين رويداد تلخ و ناگوار ، تا مدتي پولانسکي را از فعاليت هاي سينمايي باز داشت . او در 1971 به انگلستان بازگشت و مکبث را که بازسازي خشن و خونباري از اثر معروف شکسپير بود ، در آن جا کارگرداني کرد. بسياري معتقدند خشونت موجود در مکبث پولانسکي از همين حادثه وحشتناک قتل همسرش ناشي شده.

انتخاب چنين نمايش‌نامه‌ئي از سوي پولانسکي به‌هرحال خودش نوعي اعمال ديد شخصي است، به‌خصوص آنکه پولانسکي با افزودن همان آتمسفرهاي تيره و خفقاني فيلم‌هاي گذشته به‌چنين درونمايه‌ئي توانسته است به ريتم بصري مناسبي در فيلمش دست يابد.
پولانسکي در اقتباس نمايش‌نامه مکبث نه فقط خطاگوئي‌ها و تناقض‌هاي داستاني اثر شکسپير را اصلاح کرده، بلکه تغييراتي هم در برخي قسمت‌هاي آن داده، في‌المثل کاراکتر «راس» را از يک نجيب‌زاده بي‌ريا به يک سردار متملق و خيانت‌پيشه و «نان به نرخ روز خور» که از هيچ سازشي ابا ندارد، تغيير داده است (با چنين کاراکتري، پولانسکي کاراکتر «جان کاساوتيس» در فيلم بچه روزمري و سازش او را با شيطان‌پرست‌ها به ياد مي‌آورد).

ما بهترين مداخله پولانسکي را در نمايش‌نامه شکسپير، بايد مربوط به فصل آخر فيلم دانست، نمايش‌نامه با مرگ «مکبث» و پادشاه شدن «مالکوم» تمام مي‌شود. اما در فيلم پولانسکي، پس از اين صحنه‌ اي مي‌آيد که طي آن «دونالبين» برادر «مالکوم» نزد جادوگران مي‌رود و گوئي اين آغاز تراژدي تازه‌ئي غير تراژدي قبلي است. «دونالبين» آمده است تا ببيند زنان طالع‌بين در طالع او چه بخت‌هائي مي‌بينند، او هم آزمند جاه و مقام است... يک عنصر اساسي اکثر تراژدي‌ها که همان «آزمندي تملک و مقام» باشد، و نيز يک عنصر ويژه همه تراژدي‌هاي شکسپير که «لطمه ديدن سلامت عقل» يک يا چند کاراکتر است، دو عنصر زيربنائي تراژدي مکبث هستند که پولانسکي آنها را در آئينه فضائي آکنده از تيرگي و ابهام و استيلاي نيروهاي اهريمني باز مي‌تاباند.
پولانسکي علاوه بر اين مي‌کوشد که نمايش‌نامه اسطوره‌گون شکسپير را که پيچيده در انبوهي از استعاره‌ها و سمبول‌هاي گونه‌گون است، حتي‌الامکان به سوي واقعيت سوق دهد (البته تا جائيکه جوهر اصلي نمايش‌نامه کدر نشود و منظراساطيري آن از بين نرود).
اين کوششي است که به گونه‌ اي هوشمندانه توسط آن استحاله تصويري جذاب نماي افتتاحيه فيلم سمبوليزه مي‌شود (يک نما از حالت کدري به‌تدريج رنگ مي‌بازد تا منظر واقعي خود را پيدا مي‌کند) در طول فيلم هم پولانسکي به انحاء مختلف مثلاً از طريق زمينه‌سازي ناتوراليستي و يا دادن نقاط ضعف عادي انساني به کاراکترهايش (به‌خصوص در مورد «مکبث» و«ليدي مکبث» و «راس» و «دونالبين») با رقه‌هاي ديگري از اين کوشش نشان مي‌دهد

کوروساوا با اقتباس از آثار ادبي به اين نتيجه رسيد که:

«يك رمان و نمايش‌نامه يا يك فيلم‌نامه چيزهاي كاملاً متفاوتي هستند. در رمان در زمينة توصيف روان‌شناسيِ آدم‌ها آزاديِ كامل داريم؛ اما در فيلم‌نامه بدون استفاده از گفتارِ متن به‌سختي مي‌توان به چنين چيزي رسيد. براي پياده كردنِ توصيف‌هاي يك رمان در يك فيلم‌نامه، به دركِ جديدي از ماهيت فيلم‌نامه و سينما رسيدم. در عين حال توانستم بسياري از شيوه‌هاي بياني را كه مختصِ رمان بود در فيلم‌نامه مورد استفاده قرار بدهم. براي نمونه متوجه شدم كه در داستان‌نويسي بعضي تكنيك‌هاي ساختاري به‌كار مي‌رود تا حالت يك واقعه را تشديد كنند و حواس را بر روي آن‌ها متمركز سازند. دريافتم كه در تدوينِ فيلم هم مي‌توان نيروي مشابهي با استفاده از تكنيك‌هاي ساختاريِ مشابه خلق كرد

کوروساوا در سرير خون کاري بيش از اين انجام مي دهد که صرفا بگذارد آنچه شخصيت هاي شکسپير توصيف مي کنند و مکاني که کنش روي مي دهد را ببينيم. اين تمهيد کهن، اما محدود، در تبديل نمايشنامه به فيلم اولين و دم دست ترين ايده ايست که به ذهن هرکسي مي رسد. مثلا «جنگل برنام» که در نمايشنامه چند خط توصيف مبهم به آن اختصاص داده شده است، در دستان کوروساوا به حضوري فيزيکي مبدل مي شود و آنقدر قوي است که شبکه بسيار پيچيده مضامين فيلم را بيان مي کند. جنگل در سرير خون با برداشت کوروساوا از فيلم زاده شد. اين نتيجه اقتباسي سردستي از نمايشنامه نيست. واشيزو در سرير خون جنگجويي نجيب زاده و بسيار بلند پرواز است که نيازمند اثبات خويش به خويشتن است و تنها با عمل به وحشيانه ترين تصورات و خيالهايش مي تواند چنين کند. مشکل اساسي – همچنانکه کوروساوا هم بايد ديده باشد – يافتن ابزاري طبيعي براي آشکارسازي و عينيت بخشي انديشه هاي مکبث است. جنگل برنام – نمادي حاشيه اي در اثر اصلي – انتخابي کامل براي اين نقش بود. حتي در نمايشنامه، وقتي جنگل از قوانين طبیعت پيروي نمي کند(درست همان طور که مکبث اصول اخلاقي را زير پا مي گذارد)، تقدير مکبث آشکار مي شود و او مي فهمد آن گونه از تسلط بر خويش که جستجو مي کرده، انتحاري بوده است. جنگل در سرير خون، جايي است که در آن تعارضات شدت مي گيرد، و هم محرکي واقعي براي نبرد ايجاد مي شود. بخش قابل توجه از سرير خون به هيبت مخوف واشيزو اختصاص مي يابد که جنگ با جنگل را آغاز مي کند. در سکانسي پر طول و تفصيل در ابتداي فيلم او و ميکي(معادل شخصیت «بنکو» در مکبث)، سوار بر اسباني که هيچ کدامشان کمتر از آن دو نترسيده اند، از ميان جنگلي انبوه و تاريک چون تندري مي خروشند. معلوم است که واشیزو رهبر است: او راهي به برون خواهد يافت، چون در برابر کوره راه هاي پرفريب، جيغ و ناله هاي ناشناس، مه و رعد و برق حسي از ترس و عجز داردکه نمي تواند تحملش کند. از چيزي آغاز مي کند که فکر مي کنداز ارواح خبيثه است، شمشير از نيام مي کشد و نيمه جسور و نيمه عصبي فريادي مخوف سر مي دهد و به قلب تاريکي مي زند، ميکي به دنبال او مي رود. واقعيت اين جنگل توانکاه است؛ نفس مي کشد، عرق مي کند و تکان مي خورد و به زباني ناشناخته سخن مي گويد. جنگل قدرتي به قدرت خود واشيزو دارد؛ و اين درست همان چيزي است که بايد باشد، چون از نظر واشيزو، اين نخستين برخورد با جنگل چيزي کمتر از درون گرايي اي نسنجيده در اندرون خود نيست. جنگل، ذهن واشيزو است. وقتي بلند پروازي هايش آشکار مي شود، ديگر تحت سلطه فرمانده اش باقي نمي ماند. به همين خاطر است که فرمانده اش آسيب پذير مي شود، اما نه به اندازه واشيزوي محکوم به شکست که موقعيتي با تشابهي طعنه آميز دارد. کوروساوا حداقل اين نقطه اشتراک مهم را با فيلم سازان شهير ديگر دارد: توانايي در سرشار کردن مکاني با چنان مفهوم اخلاقي و عميقي که به نظر رسد آن مکان، اغلب به خودي خود وظيفه روايت را انجام مي دهد و نيز ساختار آن را شکل مي دهد. با اين وجود در سرير خون، مکان به واقعيتي مستقل تبديل مي شودو اسبها چهارنعل در جنگل مي تازند و کوروساوا هميشه در پس تنه هاي کج و کوله درختان و شاخه هاي بي برشان، همراه آنها به پيش مي رود. همه مردان و اسبانشان، ترکيب بندي نما به نما، روايت و خود مضمون در محيطي جهنمي به حرکت در مي آيد. اين موضوع به همين ميزان در نماهاي داخلي نيز صدق مي کند که وجوه ساده تئاتري شان، دنيايي درون آن جنگل محيط بر همگان را شکل مي دهد. پشت ديوارهاي سست بنيادي که مرد مي سازد تا خود را از طبيعتي غير اخلاقي سرشار سازد. در لحظات پاياني فيلم، پیش از آنکه جنگل به حرکت در آيد، انجمن جنگي بيهوده اي متشکل از واشيزو و سران لشکرش با حضور دسته اي خفاش خبر چين که ناگهان از جنگل بال مي زنند و وارد سالن مي شوند به هم مي ريزد. واشيزو معناي آن را خوب درک مي کند، با فرياد اسبش را فرا مي خواند و براي آخرين بار به سوي آن خلوت مقدس مي تازد تا آن دلگرمي هايي را که از ديگران بر نمي تابد همان جا بجويد. جنگل که عينيت ذهن واشيزو است، کنش فيلم را زير نفوذ خود مي گيرد.


از سکانس جنگل در آغاز فيلم مي دانيم که کوروساوا دنياي خويش را براساس دنياي شکسپير مدل سازي مي کند. برای مثال می توان به صحنه ای اشاره کرد که ميکي تصميم مي گيرد به خاطر پيشگويي ها در سرنوشت واشيزو شريک شود. حتي اگر از تقصير واشيزو مطمئن باشد. او اينک در اقامتگاه جديد واشيزو- قصر جنگلي – مهمان است. سکانس با حضور بانو واشيزو که نقش مشاورش را بازي مي کند در دربار واشيزو آغاز مي شود. زن به ميکي اطمينان ندارد و مي داند که واشيزو هم اعتماد ندارد، پس صدايش را به تمنيات شوهرش مي بخشد که حتي از فکر آن هم ابا دارد: جنايتي ديگر. بي درنگ از چهره وحشت زده و زبان بند آمده واشيزو با تقطيعي به حياط مي رويم: آنجا که اسب ميکي را با آرامشي عادي مي بينيم که انگار ناگهان ديوانه مي شود و اجازه نمي دهد زين بر پشتش بگذراند. پسر ميکي اين موضوع را چون طالع نحسي تعبير مي کند و از پدر مي خواهد که آن بعد از ظهر حرکت نکنند، بلکه براي حضور در جشن بماند و صبح روز بعد به رتق و فتق امور بپردازد. ميکي با تمسخر اين موضوع را بچگانه مي پندارد و مي خندد، اما به محض اينکه راه مي افتد تا خودش اسب را زين کند، با تقطيعي نمايي از حياط را مي بينيم که از باروهاي قصر فيلمبرداري شده است. شب است و همه چيز آرام است. سربازان ميکي دور هم نشسته اند و با صدايي آهسته درباره چرخش غريب وقايع ظرف چند روز اخير سخن مي گويند؛ ناگهان ساکت مي شوند؛ صدايي از دور مي شنوند. صدا بلند و بلند تر مي شود و عاقبت چون صداي تاخت و تاز اسبي مشخص مي شود. اين نما اندکي بيشتر ادامه پيدا مي کند. وتقطيع به واشيزو در جشن صورت مي گيرد. البته واشيزو هيچ توجهي به تفريح و مهمانانش ندارد و نمي تواند از نگاه خيره و بهت زده به يکي از جايگاه هاي نشستن درون تالار دست بردارد. اين قطعه که بيش از سه، چهار دقيقه به طول نمي انجامد، روايت فيلم در روان ترين وجه خويش است.


شايد اساسي ترين نتيجه اين انتقال نمايشنامه به فيلم، غياب کلي زبان شکسپير در فيلم دوم باشد. اين موضوع که شخصيت هاي کوروساوا در سرير خون ژاپني صحبت مي کنند، تنها نیمي از کل قضيه است. نيمه ديگر و مهم تر آن است که فقط وقتي صحبت مي کنند، که نمي توانند با هيچ شيوه ديگري ارتباط برقرار کنند، و آن هم به زباني که موجز و بي تکلف و به نحوي شگفت آور کارکردي است. تا آنجا که شخص مي تواند از زيرنويسها برداشت کند از شعر شکسپير چيزي به جاي نمانده است.


ليدي مکبث : من بچه به پستان گرفته ام و مي دانم چه حالي دارد عشق به کودکي که از پستانم شير مي نوشد. اما من اگر همچنان که تو در اين کار سوگند خورده اي، سوگند خورده بودم که دمار از روزگارش برآورم در همان حال که برويم لبخند مي زد پستان از ميان لثه هاي بي دندانش بيرون مي کشيدم و مغزش را در هم مي کوفتم.


شکسپير از چنين فصاحت وحشت آوري بهره مي گيرد تا شخصيت «ليدي مکبث» را بسازد. با اين وجود بانو واشيزو از اين وجه بيان خود بي بهره مي ماند. در عوض قدرت ناب جسماني نزد او به وديعه گذاشته مي شود. اندک زماني پيش از آنکه کنش فيلم آغاز شود، نطفه بچه واشيزو در رحم او بسته مي شود. اين بارداري در دستانش به چنگالي مبدل مي شود که با کمک آن شوهرش را تحريک کند تا به نيات شومش جامعه عمل بپوشاند. با سقط جنين، بانو واشيزو به يکي از قربانان و بنا به همان نشانه به تجسد خود نقشه مبدل مي شود. پس از آنکه واشيزو تسلط قلعه «جنگل تار عنکبوت» را به عهده مي گيرد، ديوانه از شادي در اتاقي که شاه به قتل رسيده است، با رقصي اين آيين نابهنجار باروري را برگزار مي مي کند. اما فشارهاي شکست قريب الوقوع، خيلي زود سقط جنين را به همراه مي آورد که به نوبه خود فروپاشي رواني بانو واشيزو را موجب مي شود(سبب ديوانگي بانو واشيزو يکي از درخشان ترين افزوده هاي کوروساوا به داستان اصلي است).

اما پرسش نهايي اين است. آيا گونه هاي خاصي از شخصيت ها وجود دارند که واقعا مناسب روايت سينمايي نباشند؟ بعيد است فيلمسازي بتواند به شخصيتي چون «هملت» چيزي بيافزاید، مگر آنکه فوق العاده تحريفش کند يا بي اندازه ساده اش نمايد. مشکل اصلي پيچيدگي شخصيت هملت نيست، چون مکبث هم شخصيتي بسيار پيچيده است و کوروساوا قادر بوده با بهره گيري از حلول ارواح او را باز آفريني کند که مفهموم بنيادي تجربه را نيز تحريف يا ساده نکرده است. هملت به خاطر وجه کلامي تجربه اش غير قابل ترجمه است. شخصيت مي تواند اهل کلام باشد بدون آنکه تجربه اش چنين باشد. مکبث که در اعماق وجودش مرد کنش است، شاعري بزرگ نيز هست و به همين دليل مثال خوبي به حساب مي آيد. از سوي ديگر، مکبث هميشه تجربه اش را زندگي مي کند و از اين رهگذر کوروساوا را به هسته کاهش ناپذير واقعيت خام و غير قابل ترديد مجهز مي کند که نخستين فرض بيشتر فيلم هاي بزرگ است. «پولونيوس» از هملت مي پرسد که چه مي خواند. هملت پاسخ مي دهد: «کلمات، کلمات، کلمات.» بازي اينچنيني با کلمات بايد اين قدرت را داشته باشد که گرايش به معنايي بيشتر را تاب آورد. تئاتر است که همواره اين حساسيت را پرورانده است و به همين دليل به نظر مي رسد خارج از جريان روز فيلمسازي باقي مانده است.



منبع: کتاب «شکسپير و سينما»(جي بلومنتال)


+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 12:25 PM  توسط حمید دهقانی  | 

خاطرات مشترک دهه شصتیها...


فکر کنم «تارکوفسکی» بود که جایی گفته بود:«یاد کردن از گذشته خوب است، چون آدم را سبک می کند». خاطراتی که در سطور پایین می خوانید، بخش کوچکی از خاطرات فراوانی است که ما دهه شصتیها در کودکی و نوجوانیمان، تجربه اش کرده ایم.


* شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

* شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

* شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !


* شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

* شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

* شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

* شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

* شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

* شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

* شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

* شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

* شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

* شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

* شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

* شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه بازمی کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

* شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی


* شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

* شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

* شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

* شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

* شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

* شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

* شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

* شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

* شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

* شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

* شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

* شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

* شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

* شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

* شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

* شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

* شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

* شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

* شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

* شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

* شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

* شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

* شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

* شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

* شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

* شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

* شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

* شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

* شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

* شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

* شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

* شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

* شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

* شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

* شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.

* تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

* شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:

* آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

* شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

* شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

* شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

* شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

* همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

* شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

* شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

* شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده

* شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

* شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

* شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

* شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 3:23 PM  توسط حمید دهقانی  | 

عید آمد و عید آمد...



ای گروه مومنان شادی کنید *** همچو سرو و سوسن آزادی کنید


عید همگی مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه 19 شهریور1389ساعت 1:9 AM  توسط حمید دهقانی  | 

پرسه زني هاي من و سياوش در جشنواره بيست و هشتم

اول از همه بايد مراتب تشکرم را از کساني که امسال فيلم ديدن در جشنواره فيلم را تحريم کرده بودند، اعلام کنم؛ چرا که باعث شدند براي اولين بار در ايام جشنواره بتوانم مثل بچه آدم بليط بگيرم و داخل سينما شوم و فيلم ببينم. بچه ها متشکريم.

بعد اينکه هرچقدر مي خواهم بي خيال حرف زدن در مورد« سينما آزادي» شوم، نمي شود که نمي شود. سينما آزادي يک تنه سه يا چهار بار، با عوض کردن دقيقه نود فيلمهايش گند زد به برنامه فيلم ديدن ما. يکي از اين دفعات که از همه با مزه تر بود، وقتي بود که براي ديدن فيلم «اتاق شماره 6» رفته بوديم که توسط متصدي سينما ارشاد شديم که "متاسفانه فيلم به جشنواره نرسيده است!". حالا يکي نداند فکر مي کند که احتمالا حلقه هاي فيلم در راه رسيدن به سينما مورد سرقت قرار گرفته است يا خداي نکرده سيستم پست در ارسال محموله خلف وعده کرده است. غافل از اينکه خيلي از فيلمهاي خارجي جشنواره به خاطر کم کردن وزن نسخه ارسالي فيلم و در نتيجه کاهش هزينه هاي حمل و نقل که در سال اصلاح الگو مصرف اوجب واجبات مي باشد، به جاي نسخه 35 م م، نسخه دي وي دي آنها ارائه مي شود. دوستان عزيز حالا که فيلم را به صورت دي وي دي پروجکشن پخش مي کنيد، لااقل دي وي دي فيلم را يک ساعت زودتر رايت کنيد تا اگر خداي نکرده دي وي دي فيلم موقع رايت کردن سوخت، فرصت کافي براي رايت دوباره آن داشته باشيد تا ما تماشگران قانع را با گفتن جمله طلايي "فيلم به جشنواره نرسيد"، به اعجاب نيندازيد. ممنون.


فیلمهایی که در جشنواره دیدیم:


دموکراسي در روز روشن يا اينکه چگونه ياد گرفتم با اسم فيلم مردم را سرکار بگذارم:

«دموکراسي در روز روشن» اولين فيلمي بود که براي ديدن انتخاب کرديم. راستش الان که دارم فکر مي کنم، يادم نمي آيد چرا من و «سياوش» اين فيلم را به عنوان اولين گزينه براي تماشا کردن انتخاب کرديم. شما بگذاريد به حساب آن جوک معروف "بار خورد رفتيم" و با قي قضايا. يکي از مشکلاتي که امسال به مشکلات عمومي قبلي سينماي ايران اضافه شده بود و در نوع خودش يک نوآوري محسوب مي شد، بي ربط بودن اسم فيلمهاست؛ جوري که بر اي فهميدن دليل نامگذاري فيلمها بايد دست به دامن رمل و اسطرلاب مي شديم و يا اينکه بايد کسي مثل «حاج آقا زم» تهيه کننده فيلم پيدا مي شد که دليل نامگذاري فيلم را رمز گشايي کند.

دموکراسي خوب شروع مي شود و به غير از انتخاب «نيوشا ضيغمي» که به نظرم انتخاب چندان مناسبي به عنوان دختر «حميد فرخ نژاد»(شخصيت اصلي فيلم) نيست، شروع درگير کننده اي دارد مخصوصا با تيتراژ جذابش که نويد ديدن فيلمي خوب را مي دهد. اما نمي دانم دقت کرده ايد بعضي وقتها سيگنالهايي از طرف فيلم ارسال مي شود که راستش نشانه هاي خوبي به نظر نمي رسند و در خوب بودن باقي فيلم در دل بيننده هاي شکاک، ايجاد ترديد مي کنند . مثل اينکه در اين فيلم ناگهان در در دنياي برزخ فيلم، مامورين قبض روحي ظاهر مي شوند که لباسي که تنشان است ترکيبيست از پالتوهاي بلند شخصيت هاي فيلم «ماتريکس» مثل «ترينيتي» و «مورفيوس» و شلوار کردي که خوب متاسفانه نشانه خوبي به نظر نمي رسد. فيلم ادامه پيدا مي کند و به غير از معدود لحظاتي که شخصيت هاي فيلم مزه پراني مي کنند، چيز جذاب ديگري براي دنبال کردن ندارد يا حداقل چشم ظاهربين اينجانب نتوانست آنرا درک کند. فيلم پر است از شخصيت ها ي بي ربطي که ناگهان ظاهر مي شوند و بيننده هاي ضعيف النفسي مثل اينجانب را به اين فکر مي اندازند که واقعا چرا؟! مثل وارد شدن و خارج شدن زن «سردار ستوده»(حميد فرخ نژاد) که نقش او را هم نيوشا ضيغمي بازي مي کند و البته فکر مي کنم دومين باريست که کارگردان فيلمي حدس زده قيافه نيوشا ضيغمي بايد به مادرش رفته باشد و يا برعکس!(اولين بار در فيلم «شوريده» ساخته «محمد علي سجادي» بود که نيوشا ضيغمي هم مادر بود و هم دختر). با ديدن اين کاراکتر ما متنبه مي شويم که سردار ستوده در گذشته متاسفانه در زمينه محبت و رسيدگي به اهل و عيال کم کاري داشته است و نتيجه اخروي آن ، اين مي شود که در دنياي برزخ هرچقدر دنبال ماشين عيال مي دود به آن نمي رسد و عيال مربوطه آنقدر مي تازد(يا مي گازد) تا در افق گم مي شود و سردار ستوده که با هيبت زمان جنگش ظاهر شده است(که چقدر مدل ريشش ضايع است) به افقهاي دور خيره مي شود. و يا کاراکتري که «نيکي کريمي» آنرا بازي مي کند و خدا را شکر با زمينه چيني فيلمنامه نويس فيلم و در روند داستان، از فيلمسازي سرتق که به صورت شفاف به کسي که به ديدن او آمده تا از او بخواهد فيلمي مستند درباره شخصيت سردار ستوده بسازد اعلام مي کند که "من فقط فيلم خودم را مي سازم" و حاضر به پذيرفتن هيچ گونه سفارشي نيست، تبديل مي شود به فيلمسازي که در پايان فيلم چشم برزخيش باز مي شود و مي تواند مثل«رحيم آقا م» پرواز فرشتگان را بر فراز آسمان شهر تهران ببيند. و البته شاه پلان فيلم! که خيره شدن تنها سوپر استار سينماي ايران"محمد رضا گلزار"(ملک الموت) است به دوربين که متاسفانه نتوانستم تحليل کنم منظور از اين پلان ترساندن بيننده بخت برگشته بود يا اينکه مي خواست اعلام کند منتظر قسمت دوم فيلم باشيد و يا شايد هم مي خواست بگويد ببينيد گلزار چه خوش تيپه! به شما آدمهاي خود کم بين پر از عقده هاي فروخورده چه مربوط که ما دلمون خواسته به گلزار نود چوق پول رايج مملکت را بدهيم. دارندگي و برازندگي.


طلا و مس:

انگار قسمت نبود «طلا و مس» را در جشنواره ببينيم. دفعه اول بعد از حدود يک ساعت ايستادن در صف «سينما فرهنگ»، مسئول گيشه سينما اعلام کرد که به دليل قدم رنجه کردن سردار احمدي مقدم به سينما، بليطي در گيشه فروخته نمي شود. ما عليرغم اينکه از اين همه علاقه سردار به امور فرهنگي ذوق مرگ شده بوديم، ولي متاسفانه باز اسير افکار شيطاني شديم و راستش هرچقدر دو دو تا چهار تا کرديم و حتي حساب کرديم شايد سردار، بر و بچه هاي ستاد را هم با خودش آورده باشد نفهميديم چرا سالن به اون بزرگي نبايد براي ما جا داشته باشد. البته آگاهان مي گفتند ممکن است اين فيلم باعث تشويش اذهان عمومي شود و از آنجا که سردار مدتيست کمر همت بسته است که خداي نکرده ذهن ما شهروندان ضعيف النفس مشوش نشود، خواسته اگر قرار است ذهني مشوش شود، ذهن خود او باشد و اينگونه «ناتور دشت» وار خودش را قرباني حفاظت از ما کرده است. راست و دروغش گردن راوي.

دفعه دوم هم موقعي بود که با وجود ترافيک مزخرف خيابان ستارخان و آرياشهر، و با اينکه 10 دقيقه بعد از سانس خودمان را به هر زحمتي بود به «سينما زندگي» رسانديم با ديدن برنامه عوض شده نمايش فيلم، اشک شوق در چشمانمان جمع شد. واقعا انتظار نداشتيم مسئولان جشنواره به خاطر اينکه ما سروقت به سينما نرسيده ايم، برنامه نمايش فيلم سينما را که همه ما مي دانيم با چه زحمت طاقت فرسايي تنظيم مي شود عوض کنند تا خداي ناکرده دل ما نسوزد.


آناهيتا:

ديدين طلا و مس را از دست داده بوديم و دربدر دنبال فيلمي مي گشتيم که ذهنمان را مشوش کند. از جلوي «سينما آفريقا» رد شديم و صف خلوت سينما و فهميدن اينکه فيلم «آناهيتا»، نمايش داده مي شود و خاطره خوبي که از ديدن «اشک سرما» فيلم قبلي «عزيزالله حميد نژاد» داشتيم، بدجوري وسوسه امان کرد.

آناهيتا با ايده خوبي شروع مي شود؛ ولي يک هو به خودمان آمديم و ديديم فيلم وار فضايي شد که بهترين تعبير براي آن مي شود «تخته گاز رفتن به سوي کمدي ناخواسته!». مشت نمونه خروار موقعيتهاي کمدي ناخواسته وار را اگر بخواهم اشاره کنم، مي توانم جايي از فيلم را برايتان تعريف کنم که «ميترا حجار» بعد از اينکه دوستش به طرز فجيعي کشته مي شود، به زندان مي رود تا قاتل دوستش(پوريا پورسرخ) که معلوم نيست يک هو سر و کله اش از کجا پيدا شده را ملاقات کند. نمي دانم حميد نژاد به عمد در اين سکانس خواسته به سبک و سياق «مل بروکس» هجو ساز بزرگ هاليوود، سکانس شاهکار ملاقات «کلاريس استارلينگ»(جودي فاستر) با «دکتر لکتر»(آنتوني هاپکينز) در «سکوت بره ها»(جاناتن دمي) را هجو کند! يا اينکه ناآگاهانه و ناخواسته در مسير خلق يک موقعيت کمدي ناخواسته افتاده است. در اين سکانس «پوريا پورسرخ» که اصرار کرده مي خواهد قبل از بازجويي دوست مقتول را ببيند، نشان مي دهد که چه پتانسيل غريبي براي گرفتن زرشک زرين مرحوم دارد! ميترا حجار بعد از کلي صغرا کبري چيدن از پورسرخ مي پرسد که انگيزه اش از قتل دوستش چه بوده؟ پورسرخ با حالتي که هر انسان حساس و لطيفي را به هق هق مي اندازد، مي گويد او به خاطر قبول نشدن در کنکور سراسري آن هم بعد از 5 بار، دچار عقده هاي فروخورده شده و در اين لحظه است که ميرا حجار با جديتي مثال زدني شاه ديالوگ فيلم را مي گويد "خوب مي خواستي دانشگاه آزاد شرکت کني!". در اين لحظه شليک خنده من و سياوش و چند تن ديگر از تماشاگر نماهاي داخل سالن بود که به هوا رفت و ناگهان آقاي خيلي جدي که جلوي ما نشسته بود و معلوم بود حضور ما تماشاگر نماها بدجوري روي مخش است، برگشت طرف ما و نگاه عميقي به ما انداخت که بدجوري ما را از خودمان مشمئز کرد. بعدا معلوم شد اون آقاي جدي از فرماندهان ستاد جاييست که سياوش عزيز خدمت مقدس سربازيش را در آنجا مي گذراند. خداوند همه را از وسوسه هاي شيطاني حفظ بفرمايد.آمين. اگر شما خواننده عزيز هم مثل ما عاشق خنديدن به موقعيت هاي کمدي ناخواسته هستيد، بايد به شما مژده بدهم که حميد نژاد يکي از اين موقعيت هاي درجه يک را براي آخر فيلمش کنارگذاشته است و شما را با خاطري خوش و لبي خندان از سينما بيرون مي فرستد. ظريفي(که البته شايد خيلي هم فيزيک ظريفي نداشته باشد) نوشته بود:

راسته مي گن «آناهيتا» رو اشتباهي عوض جشنواره رشد فرستادن جشنواره فجر؟ - "

- راستش منم شنيدم. مي گن اونقده توش آموزش فيزيک بوده که خدا مي دونه "


صد سال به اين سالها:

بعد از ديدن «صد سال به اين سالها»، من و سياوش مشترکا به اين نتيجه رسيديم کساني که فيلمهاي ايراني را تو قيف مي کنند، چقدر حيووني هستند! بنده هاي خدا فکر مي کنند دو تا ديالوگ تند و تيز و بودار، مي تواند سالن سينما را دچار آلودگي هوا کند و فيلمي که اين جوري باشد، با اين وضع آلودگي هوا به صلاح نيست نمايش داده شود. راستش هرچقدر عقلامون را يک کاسه کرديم که بفهميم فيلم چرا توقيف شده به نتيجه اي مشخص نرسيديم. شروع فيلم جذاب و درگير کننده است. ولي از وقتي که «پرويز پرستويي» به «رضا کيانيان» در مورد اينکه چرا او اينقدر آدم خوش و بي غميست و اصلا کاري به مصائب انسانهاي اطرافش ندارد، تذکر مي دهد مي شود فهميد باز با فيلمي روبرو خواهيم بود که پرستويي در سلک برادران متعهد در خواهد آمد و مقدار متنابهي اشک جمع شده در چشم و بغض گوله شده در گلو خواهيم داشت. از همه ضد حالتر بازي ريتم شکن «علي قربانزاده» است که آخر فيلم را که مي بايست خيلي تاثير گذار از کار در مي آمد به فنا مي دهد و حرفهاي گل درشت پرستويي هم بدجوري به کمکش مي آيد "سعي کن اينقدر درس بخوني تا صدات هم سواد داشته باشه...حرف زدنت هم سواد داشته باشه و...".


در آغاز يک روز:

کساني که «پرسه در مه» فيلم جديد «بهرام توکلي» را در جشنواره ديده بودند،ديدن آنرا توصيه مي کردند. از «پابرهنه در بهشت» فيلم قبلي توکلي خوشم نيامده بود. به نظرم زيادي متظاهرانه بود. خلاصه گفتيم قبل از ديدن پرسه در مه، «در آغاز يک روز» که از فيلمهاي بخش ويدئويي بود را ببينيم تا به حول و قوه الهي نظرمان عوض شود. توصيه اکيد مي کنم اين فيلم را به هيچ عنوان بعد از خوردن ناهار و حوالي ساعت دو، سه بعد از ظهر نبينيد. چون ممکن است مثل من و سياوش مجبور شويد همين طور که در جريان فيلم غرق شده ايد، ساعت يا ساعت موبايلتون را کوک کنيد تا بعد از تمام شدن فيلم خواب نمانيد و موجب انبساط خاطر اطرافيان و سوژه شدن نشويد!


حوالي اتوبان:

ما که خودمان را در اندازه اي نمي بينيم که مدعي کارشناسي سينما شويم. ولي تا همين جاي جشنواره يکي از مشکلات عمومي فيلمهاي جشنواره را حتي در فيلمهايي که ايده اوليه و شروع خوبي دارند، نيمه دوم ضعيف يا سکانسهاي پاياني بي رمق و بي ظرافت ارزيابي مي کنيم(تشويق!). «حوالي اتوبان» نيمه اول خوب و تاثيرگذاري دارد،کارگرداني خوبي دارد که البته در بعضي از صحنه ها مي شود ذوق زدگي «سياوش اسعدي» را در گرفتن نماهاي باراني بي ربط ديد. بازي «گلچهره سجاديه» هم در نقش زني روسپي زيادي گل درشت به نظر مي رسد. فيلم عملا چند پايان دارد که به کامل شدن فيلم ضربه مي زند. فيلم در حالي که مي توانست با رفتن «نورا هاشمي»(که چقدر شبيه مادرش«گلاب آدينه» شده) به خانه پدري يا مادري تمام شود و خاطره ديدن فيلمي خوب را در ذهن ما باقي بگذارد؛ ولي به وادي شعار دادن هاي نخ نما و مستعملي مثل اينکه زندگي آدمهاي فقير چقدر پر از انسانيت است مي افتد و عملا نيم ساعت پاياني فيلم را به کلاس درس اخلاقي تبديل مي کند که حوصله آدم را سر مي برد. از شانس بد ما موقع ديدن اين فيلم، بعد از خاموش شدن چراغهاي سالن،کارگردان فيلم و تني چند از عوامل يکراست آمدند و در صندليهاي جلوي ما نشستند و من و سياوش چند بار با برگشتن هاي اسلو موشن کارگردان و نگاههاي خشمگينانه اي که به ما مي انداخت، متنبه شديم و نتوانستيم آنجور که مي طلبيد با فيلم تفريح کنيم. خداوند ان شاءالله همه را به راه راست(مستقيم سابق) هدايت بفرمايد.آمين.


زخم شانه حوا:

"مار گزيده از ايده اوليه خوب مي ترسه". حکايت ما بود و چند تا فيلمي که تا اين روز ديده بوديم. با خواندن ايده فيلم «زخم شانه حوا» در مجله «فيلم»، گفتيم نکند اين فيلم هم مثل چند تا فيلمي که تا الان ديديم باشد و ايده خوب اوليه را به زمين گرم زده باشد . ولي از اونجايي که من و سياوش (دهن ما را سرويس کردي با اين «من و سياوش») از خلاصه قصه فيلم خوشمون اومده بود و فيلم «من و نگين دات کام" آقاي "حسين قناعت" را هم مشترکا دوست داشتيم، دل را به دريا زديم و از گيشه «سينما استقلال» در کمال آسايش بليط فيلم را خريديم و رفتيم داخل سينما. راستش براي شروع يک روز جشنواره روي، فيلم بدي نبود. قصه اش را روان تعريف مي کرد، ريتم خوبي داشت و بيننده اش را اذيت نمي کرد. فقط شخصيتي که «هومن سيدي»، نقشش را بازي مي کرد خيلي گنگ و نامفهوم بود. سکانسي که دو مادر ايراني و عراقي وسط آن مرداب کنار هم قرار مي گيرند درحاليکه هر دو هدف مشترکي دارند، خيلي خوب بود. جايي از فيلم، «ننه حسين»(آهو خردمند) که براي يافتن ردي از پسر گم شده اش به خط مقدم رفته مهمان رزمنده هاي آنجا مي شود، وقتي اوضاع افتضاح غذايي آنجا را مي بيند به رزمنده ها مي گويد "دوست داريد براتون غذاي خونگي بپزم؟". رزمنده ها هم از خداخواسته، از او مي خواهند چيزهايي را که براي آشپزي لازم دارد به آنها بگويد تا برايش فراهم کنند. ننه حسين از بچه ها مي خواهد که از هور ماهي بگيرند. چند صحنه بعد سفره اي را مي بينيم که پهن شده و همان ماهي هايي که دو تا از رزمنده ها چند صحنه قبل مشغول کباب کردنش روي آتش بوده اند، سر سفره گذاشته شده اند. نفهميديم اين همون غذايي بود که ننه حسين وعده اش را داده بود! کاش حسين قناعت فيلم «الکساندرا» که اتفاقا در جشنواره فجر سال 86 نمايش داده شده بود، را مي ديد. فيلمي که موضوع تا حدودي مشابه را دارد. پيرزني که براي پيدا کردن يا ديدن نوه سربازش که درگير جنگ بين روسيه و چچن است، سفري اديسه وار را شروع مي کند.


لطفا مزاحم نشويد:

يکي از کشفهايي که من و سياوش در پرسه زنيهايمان بين سينماها داشتيم، فهميدن اين قضيه بود که «سينما بهمن» سينماي جشنواره است براي نهادها و چون خدا را شکر اعضاي خانواده نهادها استقبال خوبي از فيلم ديدن در اين سينما نکرده بودند، کلي صندلي خالي مانده بود روي دست سينما و در حرکتي مردمي و خودجوش و فرهنگ دوستانه، بليط سينماي نهادها در کمال دست و دلبازي به آدمهاي غير نهادي فروخته مي شد. اين طوري بود که ما سانس 18 رفتيم «لطفا مزاحم نشويد» را در سينما بهمن ديديم و فيلم که تمام شد در کمال خونسردي و متانت از سالن سينما بيرون آمديم و دوباره برگشتيم جلوي ورودي سينما و بليط سانس 20 فيلم «هفت دقيقه تا پاييز» را خريديم و خوشحال وارد سينما شديم. نهادها متشکريم.

لطفا مزاحم نشويد را دوست داشتم؛ اولين فيلمي بود که در طول جشنواره ديدم و در طول ديدن فيلم تقريبا لحظه اي نبود که از فضاي فيلم خارج شوم و آگاهان مي دانند که در سينماي ايران اين خودش خيليه! در اپيزود دوم، ديالوگهاي رد و بدل شده بين روحاني با بازي «هدايت هاشمي» و دزد که فکر مي کنم صدايش متعلق به «افشين هاشمي» بود خيلي خوب نوشته شده بود و يا در اپيزود سوم فيلم که دوست داشتني ترين اپيزود فيلم بود، انتخاب سه بازيگر و بازي آنها خيلي خوب بود. مخصوصا موقعيت هاي ابزوردي که پيرمرد داستان با اون شخصيت خسته و شیزو اش! ايجاد مي کرد. اولين فيلميست که ديدنش را در اکران عمومي پيشنهاد مي کنم.


هفت دقيقه تا پاييز:

«استشهادي براي خدا»، فيلم قبلي «عليرضا اميني» را يکي دو هفته قبل از جشنواره ديدم و خوب فيلمي نبود که چندان دوستش داشته باشم. مشکلم با اين جورها فيلمها اينه که براي تعريف از آنها بايد مدام از توصيفات کليشه شده اي مثل «فيلمي شريف» و توصيفات مشابه استفاده کرد و يا اينکه مدام تذکر بدهيم که «دقت کن! ببين فيلم در چه شرايط سختي ساخته شده و عوامل فيلم چه سختيهاي طاقت فرسايي را متحمل شده اند». بگذريم...

«هفت دقيقه تا پاييز» که تمام شد و از سالن سينما زدم بيرون راستش حس خاصي نداشتم و خيلي هم نتوانستم سر دربياورم فيلمنامه فيلم چه نکته خاصي داشته که بقول «سيد جمال ساداتيان» تهيه کننده فيلم، «هديه تهراني» را ترغيب کرده بعد از خواندن صد و سي چهل تا فيلمنامه و رد کردن آنها، اين فيلمنامه را براي برگشت به سينما انتخاب کند.. همين...


طهران، تهران:

و بالاخره فيلمي که منتظرش بوديم تا حالمان را جا بياورد از راه رسيد. ديدن چنين فيلمي از «مهرجويي» بعد از بلايي که سر فيلم درخشان قبليش آمده بود، راستش سخت و باور نکردني بود. اينکه مهرجويي با آن صبغه تحصيلي و فکري و هنري درخشان، چنين نگاه بي عقده اي به آدمهاي دور و برش دارد(که پيدا کردن نمونه هاي اين چنيني کار خيلي آسانی نيست)، واقعا شگفت انگيز بود. فيلم درام خيلي درگير کننده اي ندارد؛ ولي مهرجويي يکبار ديگر ثابت مي کند استاد فضا سازي با موضوعات پيش افتاده و در ظاهر کم اهميت است. اينکه چقدر خوب مي تواند گرماي فضاي يک مهماني را به اصلي ترين موضوع فيلمش تبديل کند و با تصوير همين مهماني، آدمهاي دنياي فيلمش را به ماي بيننده بشناساند: قوت هايشان، ضعف هايشان، دلگرميهايشان، چيزهايي که خوشحالشان مي کند، ناراحتشان مي کند و غيره. اين بار به جاي جناب سرهنگ و زنش که در فيلم «مهمان مامان» مهمان خانه طوبا خانم شده بودند و طوبا خانم را تا آستانه سکته بردند، انگار اين دفعه طوبا خانم است که مهمان کساني ديگر مي شود و مي تواند طعم و مزه آرامش و شادي را بچشد. مهرجويي مي تواند معرفي مکانهاي توريستي تهران را جوري با طنز و لحن خاص خودش معرفي کند که اصلا گل درشت به نظر نيايد. فيلم در مورد شهريست که ساکنانش حسي متناقض نسبت به آن دارند؛ حس توامان عشق و نفرت. هم مي خواهي از آن فرار کني، هم دلت نمي آيد از آن بکني. يک نکته حاشيه اي هم اينکه «پرويز نوري» منتقد با آن شال بلند سفيدش که اون خودش يه داستان ديگه هست، چقدر شبيه «بيلي وايلدر» نازنين شده بود.

سالها قبل براي ديدن فيلم «قصه هاي کيش» که اپيزدوي از آنرا مهرجويي ساخته بود(دختر دايي گمشده)، به «سينما مرکزي» رفتم و چون چند دقيقه اي دير به سينما رسيدم با عجله وارد سينما شدم. متصدي دم در سالن که عجله ام را ديده بود، در حالي که داشت بليطم را پاره مي کرد گفت "خيلي عجله نکن! اپيزود خوبه فيلم ماله مهرجوييه و هنوز تا شروعش مونده". دربان سينما نکته فيلم را گرفته بود و خوب مي گفت بخش خوب فيلم ماله مهرجوييه. چنين نکته اي را مي شود به بينندگان فيلم دو اپيزودي «طهران، تهران» ساخته مشترک مهرجويي و «مهدي کرم پور» هم گفت. اينکه به اميد خدا در اکران نوروز که فيلم اکران مي شود، اگر بعد از ديدن اپيزود فيلم استاد مهرجويي کيفور شده بوديد و اصولا آدم خودآزاري هم نيستيد  که بخواهید لذت دیدن یک فیلم خوب را از دماغتان درآورید،، مي توانيد بعد از 60 دقيقه که زمان اپيزود آقاي مهرجويي است، بگيريد بخوابيد يا از سالن سينما بزنيد بيرون و داخل لابي سينما بنشينيد و بيسکوييت بخوريد يا روزنامه ورق بزنيد يا به در و ديوار سالن نگاه کنيد و منتظر باشيد که زمان پخش فيلم به حدود دقيقه 95 برسد و بعد دوباره برگردید داخل سالن سینما. چون راستش را بخواهيد تا قبل از کليپ آخر فيلم که ترانه درجه يکي از «انديشه فولادوند» را «رضا يزداني» با صداي محشرش مي خواند، چيز خاصي را از دست نمي دهيد. چيزهايي از قبيل موضوعي دمده در حد ايده فيلم «پر پرواز»(خسرو معصومي)، شخصيت هاي کاريکاتوري اي که آدم را به خنده مي اندازند مثل تهيه کننده موسيقي اي که تيپ کليشه شده سرمايه گذار و تهيه کننده موسيقي اي را تصوير مي کند که مدام ترانه هاي خالتور زير لب زمزمه مي کند، منتقد سينمايي که اولين بازي! سينماييش را انجام داده است و خجالت مي کشد با دوربين ارتباط برقرار کند، سکانس کورس گذاري بين چند ماشين و در نهايت تصادف کردن يکي از آنها که قرار بوده تاثير گذار از کار در بيايد و خوب کارگردان محترم حتي به خودش زحمت نداده اين سکانس را جذاب بسازد و به نماهايي عمومي از مسابقه بين ماشينها اکتفا مي کند، بازي رضا يزداني که با وجود صداي فوق العاده اي که دارد نمي دانم چرا بازي مي کند و ...

خدايا به خاطر خلقت مهرجويي از تو متشکريم.


پرسه درمه:

قرار بود ساعت 3 برويم فيلم «فصل باران هاي موسمي» را در سينما فرهنگ ببينيم که متوجه شديم دست تقدير برنامه ديگري براي ما تدارک ديده است و آن هم چيزي نبود جز جايگزين شدن فيلم «پرسه در مه» که شرح ديدن فيلم هاي قبلي سازنده اش بهرام توکلي را در بخش هاي قبلي آوردم! دست تقدير چه بازي هاي غريبي که ندارد!

نمي دانم هنرمنداني که از طرف دنيا و آدم هاي اطرافشان درک نمي شوند همه اينقدر شبيه همديگر هستند يا در فيلمهاي ماست که اين شخصيت ها مثل نمونه هاي قالبگيري شده هستند؟! تنها نکات جذاب فيلم برايم فيلمبرداري عالي «حميد خضوعي ابيانه» بود و بازي «ليلا حاتمي» که نمي دانم چرا نمي توانم تصور کنم جايي هم مي تواند بد بازي کند.


بدرود بغداد:

«هوشنگ گلمکاني» در معرفي «بدرود بغداد» آنقدر سنگ تمام گذاشته بود که نديده عاشق فيلم شده بودم و حتي تا آخرين لحظاتي که فيلم داشت پخش مي شد، منتظر بودم معجزه اي اتفاق بيفتد و از فيلم خوشم بيايد. چند سال پيش، «حسين معززي نيا»(منتقد سينما) در مورد فيلم «جايي ديگر»(محمد بزرگ نيا) جملاتي به اين مضمون نوشته بود"تيتراژ پاياني فيلم که در حال پخش شدن بود، منتظر بودم اسم کس ديگري به جاي محمد بزرگ نيا به عنوان کارگردان فيلم بيايد. يعني واقعا محمد بزرگ نيايي که فيلم «کشتي آنجليکا» را ساخته بود، سازنده اين فيلم آشفته بود؟". در مورد بدرود بغداد هم دقيقا چنين احساسي را داشتم. مدام فکر مي کردم شايد سالن را اشتباه آمده باشم. فيلم سکانس شروع خوب و حرفه اي از يک مسابقه بوکس دارد که واقعا خوب کارگرداني شده که نويد ديدن يک فيلم خوب را مي دهد(معذرت مي خواهم که اين حرف را اينقدر تکرار کردم!). ولي بعد فيلمي را مي بينيم که نمي فهميم آدمهايش چرا برخوردهايشان و واکنش هايشان اين طوريست. به نظرم اگر کارگردان فيلم به جاي فيلم، يک نمايشگاه عکس از قاب های گرفته شده توسط فیلمبردار خوبش برگزار مي کرد، جذابتر مي شد. وسط هاي فيلم ديگر به قدري من و سياوش ريتممان را از دست داده بوديم که هدفون به گوش زديم و مشغول گوش دادن به برنامه «هفت اقليم» از شبکه فرهنگ شديم که ببينيم اوضاع فيلم هاي نمايش داده شده در سينماي مطبوعات در چه حاليست که مجري برنامه اعلام کرد مي خواهم با يکي از بازيگران مطرح سينما و تلويزيون صحبت کنم و اين بازيگر مشهور و مطرح کسي نبود جز: سوپر استار فيلم هاي درجه 3 «مهدي اميني خواه». آقاي اميني خواه از فيلمي که در جشنواره داشت صحبت کرد و با گفتن اينکه فيلم مذکور متعلق به ژانر «فيلم نوآر» است، با اعتماد به نفس عجيبي شروع کرد به حرف زدن در مورد ژانر نوآر که اگر کسي نمي دانست، فکر مي کرد يک سينماگر متخصص تاريخ سينما مثل «مارتين اسکورسيزي» در حال تشريح ويژگيهاي تاريخي اين ژانر است. خزعبلاتي را گفت که شنيدنش در فضاي خاصي که بدرود بغداد ايجاد کرده بود، واقعا چسبيد. توصيف ساختاري و تاريخي ژانر نوآر از ديد آقاي اميني خواه را احتمالا مي توانيد در وبلاگ سياوش بخوانيد.


کيفر:

«پستچي سه بار در نمي زند» فيلم قبلي «حسن فتحي» را هنوز نديده ام، ولي سريال هاي فتحي که ديده ام را دوست داشته ام. «کيفر» ثابت مي کند يکي بودن نويسنده و کارگردان که در سينماي ايران چيزي بيشتر از معمول است، چقدر مي تواند در پايين بودن کيفيت فيلم ها موثر باشد. ولي وقتي کارگرداني که اتفاقا فيلمنامه هاي خوبي هم نوشته و درام را به خوبي مي شناسد، بار سنگين نوشتن فيلمنامه را بر دوش فيلمنامه نويس و درام نويس کاربلدي مثل «عليرضا نادري» مي گذارد، چقدر مي تواند در ساختن يک فيلم خوب که از يک فيلمنامه خوب شروع مي شود، موثر باشد. کيفر نقاط قوت زيادي دارد: درام خوب و نفس گيرش، کارگرداني خوب که يک چشمه اش مي تواند بازي گيري عالي از «مصطفي زماني» باشد. بازي اي که تاثير گذاري درام هاي دادگاهي اي مثل قصه اين فيلم، ارتباط مستقيمي يا ميزان همدلي تماشاگر يا قهرمان اين نوع درام دارد، موسيقي وهم انگيز و مرموز «فردين خلعتبري» که با وجود حجم زيادش، ملال آور و آزار دهنده نيست و به فضا سازي فيلم کمک مي کند، ديالوگ هاي درجه يک فيلم که خاص نوشته هاي نادريست مثل "براي رفتن به ياماتو، باس سوار قطار مي شديم و از توکيو به طرف آفتاب حرکت مي کرديم؛ وقتي ده هزار دفعه مي گفتيم خدايا گه خوردم مي رسيديم!" يا ديالوگهاي بين مصطفي زماني و «مريلا زارعي» که در عين حال که اطلاعات خوبي مي دهد، کدهايي از اتفاقات آينده فيلم ميدهد. فقط کاش جاي «هانيه توسلي» بازيگر ديگري بازي مي کرد. پرسوناي توسلي سردي و يک جور اعتماد به نفس و از خود شيفتگي خاصي دارد که به نظرم با شخصيت اين فيلم جور در نمي آمد و دیگر اینکه کاش شخصیتی که «امیر جعفری» نقشش را بازی کرده بود، دستش زود رو نمی شد. فيلم که تمام شد واقعا حيرت کردم از به ياد آوردن نامزدهاي سوداي سيمرغ! مطمئنم يا هيئت داوران فيلم را نديده اند(که با توجه به نامزدي فيلم در بخش بازيگر مکمل زن و مرد، بعيد به نظر مي رسد!) يا دور تند ديده اند! واقعا نمي دانم چطور توانسته اند از نامزد کردن اين فيلم در بخش هاي کارگرداني، فيلمنامه، بازيگر نقش اول مرد و موسيقي چشم پوشي کنند؟! الله اعلم.


اتاق شماره6:

اميدوارم تا اينجاي نوشته کشيده باشيد و نبريده باشيد! يادتان هست اول نوشته ام در مورد ديدن فيلم «اتاق شماره 6» صحبت کردم؟ معلومه که يادتون نيست، چون خودم هم که مثلا اينجا داناي کل مي باشم، يادم رفته بود!

داستان اتاق شماره 6 نوشته «آنتوان چخوف» از داستان هاي محبوبم هست و دوست داشتم ببينم فيلمنامه نويس و کارگردان اين فيلم با اين داستان درخشان چخوف چطور برخورد کرده اند که خوب خدا را شکر برخورد خوب و محترمانه اي بود! داستان در مورد دکتري است که در آسايشگاهي رواني کار مي کند و به مرور خودش تبديل به يکي از بيماران آسايشگاه مي شود. فيلمنامه نويس و کارگردان فيلم با ساختاري شبه مستند بخشيدن به فيلم، به فضاي وهم انگيز و مخوف داستان چخوف، وجهي استعاري اضافه مي کنند و پيش فرض هاي بيننده در مورد جنون را به مي ريزند.


حسرت هاي جشنواره:

- ديدن فيلم «راز دشت تاران». خيلي دلم مي خواست ببينم ترکيب گروه بازيگري فيلم که عبارت بود از بازيگر محبوبم «ترانه عليدوستي» با «رضا شفيعي جم» و «ارژنگ امير فضلي» چه چيزي از آب درآمده است.

- ديدن فيلم هاي «هيچ» و «آتشکار» که فقط براي از ما بهترون نمايش داده شد.

- شنيدن برنامه تحليلي سينمايي خوبي مثل برنامه راديويي مرحوم «سينما، صدا» که با اجراي خيلي خوب «فرزاد حسني» و مهمان هاي خوبي که داشت و حرف هاي چالش برانگيز و غير محافظه کارانه اي که در اين برنامه زده مي شد، لذت فيلم ديدن در جشنواره پارسال را دو چندان مي کرد.

- لذت خواندن ويژه نامه هاي خبري، تحليلي جشنواره فيلم فجر که سال قبل بدجوري بدعادتمان کرده بودند. ويژه نامه روزنامه هاي «اعتماد»، «خبر»، «فرهنگ آشتي» که مي توانستيم نوشته هاي منتقدان محبوبمان در مورد فيلم هاي جشنواره را در آن ها بخوانيم. حيف که امسال ما بوديم و مطالب جسته گريخته ضميمه اعتماد و بولتن خسته و کسل کننده جشنواره و البته بخش سینمایی «تهران امروز» که در این برهوت مطالب مرتبط با جشنواره فجر، بی انصافانه هم که بخواهیم حساب کنیم قدرش از لنگه کفشی در بیابان بیشتر بود.
با اینکه «تهران امروز» خوان نیستم، ولی بر و بچه های بخش سینمایی این روزنامه از معدود نویسندگانی بودند که بخش سینمایی جریده اشان از برگزاری برنامه ای موسوم به «جشنواره بیست و هشتم» حکایت می کرد و دراین برهوت توانستند پرچم را کجدار و مریض بالا نگه دارند. «صوفیا نصراللهی»، «امیر قادری»، «مهرزاد دانش»، «سید آریا قریشی» و بر و بچه های دیگه دمتون گرم.


ضد حال هاي جشنواره:

- ديدن چند باره تبليغ ماقبل عصر حجري «بيمه ايران» قبل از شروع فيلم ها مخصوصا با اون صداي روي اعصاب پسره. آخرين تبليغي که سازندگان با استعداد اين کلیپ تبلیغاتی!! ديده اند مال چه دهه ايست؟

- برنامه اولترا محافظه کارانه «هفت اقليم» با اجراي آقاي «آزادي». برنامه اي که هر 5 دقيقه يکبار گزارش مي دهد در 5 دقيقه گذشته چه اتفاقاتي در برنامه افتاده. برنامه اي که مي تواند به عنوان نمونه نادر و خوبي از توانايي و چگونگي آب بستن به يک برنامه راديويي در دانشکده هاي مربوطه تدريس شود!

- مراسم اختتاميه جشنواره براي بار n ام نشان مي دهد که ما همچنان استعدادي در برگزاري يک مراسم آبرومندکه بشود نامش را جشن گذاشت نداريم(حداقل در بخش دولتي). اجراي يخ زده و بي نمک «علي معلم» و بلاتکليفي کساني که براي جايزه گرفتن به جايگاه مي آمدند در حد تيم ملي بود. بعضي ها انگار با زور دگنگ و يا با هزار من بميرم، تو بميري به جايگاه آمده اند و دريغ از يک ذره شور و انرژي موقع راه رفتن، بالا آمدن، جايزه گرفتن و حرف زدن. هيئت داوران هم که قربونش بروم هر کسي براي خودش سازي مي زد. يکي با خوانده شدن يک اسم يک ساعت دست مي زد، يکي دست نمي زد و احتمالا اون وسط يکي هم مشغول صلوات فرستادن بوده است. نشان دادن بازيگر برگزيده زن در تلويزيون، آن هم وقتي ضعيفه اي صاحب جمال باشد، حتي در اکستريم لانگ شاتي در حد نماهاي بيابان هاي غرب وحشي فيلم هاي وسترن «جان فورد» در حکم تبرج و نعوذ بالله موجب تشويش اذهان پاک و معصوم جوانان برومند سرزمين عزيزمان مي شود.

- خواندن نوشته هايي که منتقدين مجله فيلم در معرفي فيلمهاي جشنواره نوشته اند، کلا آدم را بدجوري به اين فکر مي اندازد که اين منتقدين عزيز واقعا فيلم مورد نظر را ديده اند؟!


سوژه خنده هاي جشنواره:

- وادار کردن تماشاگران ارجمند(به قول «جلال مقامي» در آنونس قبل از نمايش فيلم ها) به التزام عملي درمورد اينکه نظر آنها در مورد فيلم هاي اين دوره فقط مي تواند يکي از اين سه گزينه باشد:"خوب، خيلي خوب، عالي" تا خداي ناکرده دل نازک و طبع لطيف سينماگران مملکت ما آسيبي نبيند. بس که گلند اين مسئولين سياست گذاري جشنواره فيلم فجر.

- داوران اين دوره با ندادن جايزه به همه نامزدهاي بهترين کارگرداني خودشان را سبک کردند. خوب پدر آمرزيده ها وقتي 6 تا کانديد معرفي مي کني که به يکي سيمرغ مي دهيد و به 3 تاي ديگر ديپلم، خوب به اون دو تاي دگر هم ديپلمي، سيمرغي چيزي مي داديد تا بين راي شما و نظر مسئولين جشنواره وحدت رويه اي حاصل شود و خداي ناکرده دلي مکدر نشود.


لينکها:

اگر همچنان دوست داريد مطالبي در مورد جشنواره بيست و هشتم فيلم فجر بخوانيد يا اينکه تازه الان متوجه شديد که اي دل غافل انگار چيزي به اسم جشنواره فجر همين چند روز پيش بيخ گوشمان برگزار شده است، مي توانيد اينجا را کليک کنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 0:33 AM  توسط حمید دهقانی  | 

تو مسئول گلت هستی...



در کارتون شاهکار «شرکت لولوها»(Monsters, Inc)، جایی هست که «مایک وازوفسکی» به «سالیوان» اعتراض می کند که چرا برای بچه ای که وارد دنیای آنها شده اسم انتخاب کرده و جمله ای به این مضمون می گوید "نباید براش اسم بذاری؛ چون وقتی با اسم صداش می کنی بهش علاقه مند می شی!".

در فیلم محبوب این روزهای من «تنها دوبار زندگی می کنیم»هم لحظه ای هست که دختر سرزنده و پر از شور زندگی فیلم به مرد جوان می گوید "عجیبه! من تا چند روز پیش اسمتونو می دونستم. ولی الان هرچی فکر می کنم اسمتون یادم نمیاد. اسمتون چی بود؟". مرد جوان می گوید:"فکر نکنم لازم باشه اسم همو بدونیم. به نظرم اینجوری بهتره!". فیلم ادامه پیدا می کند و جایی نمی بینیم که دختر و مرد جوان همدیگر را به اسم صدا کنند تا می رسیم به انتهای فیلم و در آن اوج با شکوه فیلم، مرد جوان که می دانیم اسمش «سیامک» است پای تلفن دختر را «شهرزاد» صدا می کند و مدام از دختر می خواهد که بگوید کجاست و دختر طفره می رود تا اینکه جواب می دهد "فرض کن لیو. اسم اینجا لیوه". در این لحظه است که دختر می گوید:"سیامک...دوستت دارم". گفتن این دوستت دارم اینقدر سر جای خودش و به موقع است که زنگ صدای «نگار جواهریان»(شهرزاد) همچنان زیر گوشم است. کاش «سینما پارادیزو» نسخه جدیدتری هم داشت و این صحنه عاشقانه هم به سکانس عاشقانه پایان آن فیلم اضافه می شد.

تنها دوبار زندگی می کنیم، از آن فیلمهاییست که با هر بار دیدنش جزئیات جدیدی را می شود در آن کشف کرد. مثلا جایی که سیامک در آن شب بارانی از خانم دکتر که سالها پیش در دوره دانشجویی دوستش داشته خداحافظی می کند و خانم دکتر از مینی بوس(که چه سلیقه خوبی در طراحی داخلیش بکار رفته) پیاده می شود و در حالی که گریه می کند، ناگهان پایش می لغزد و به سختی و تلوتلو خوران خود را به به در خانه اش می رساند، دوربین نمای درشت سیامک را در قاب می گیرد که چشمش آماده گریستن است اما برق عجیبی هم در چشمانش می درخشد؛ انگار از اینکه خانم دکتر بعد از 18 سال هنوز به فکر او بوده و توانسته او را تحت تاثیر قرار دهد، ذوق کرده است.

یا مثلا در صحنه افتتاحیه فیلم که مثل موتیفی در سراسر فیلم تکرار می شود، سیامک را می بینیم که در آن فضای پوشیده از برف راه می رود و در انتهای این صحنه ناگهان نوری سفید مثل نور شدید خورشید، فضای سرد و یخ زده فیلم را گرم می کند و یاد جایی از فیلم می افتیم که شهرزاد به سیامک می گوید:"من از هوای ابری خوشم نمی آد. چند روزه دارم به آفتاب فکر می کنم. اگه تو هم به آفتاب فکر کنی زورمون زیاد می شه و اون وقت آفتاب در می آد". انگار وجود این دخترهمان آفتابیست که می تواند زندگی یخ زده و افسرده مرد جوان را گرم کند و به او جسارت و قدرتی ببخشد و کاری کند که به عشقش بتوان تا ته دنیا رفت حتی اگر آن پیرمرد هشدار دهد که "رد شدن از این کوه و رسدن به لیو کار هرکسی نیست؛ تا حالا نشنیدم کسی بتونه زنده از اونجا رد شه...".


دوستم سیاوش تعریف می کرد که در جلسه نمایش و نقد فیلم تنها دوبار زندگی می کنیم در «فرهنگسرای ارسباران»، «علیرضا آقاخانی»(سیامک) با همان سر و شکل و حتی لباسی که در فیلم پوشیده بود، در جلسه حاضر شده بود؛ انگار مثل فیلم «رز ارغوانی قاهره» ناگهان از دنیای خیال و رویا به دنیای واقعیت پرتاب شده است. چقدر به سیاوش حسودیم شد. کاش می توانستم آن صحنه را ببینم.


لینکها:

- مطلبی که بعد از اولین باردیدن فیلم در «جشنواره فجر سال 86» نوشتم.

- برای دیدن عکسهای فیلم اینجا را کلیک کنید.

- برای دیدن عکسهای نه چندان جذاب جلسه نقد و بررسی فیلم، اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 10:55 AM  توسط حمید دهقانی  | 

روز حسین



در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق و شکنجه زندگی می کنند اما بر زهرا (س) و حسینی (ع) می گریند که آزاد زیستند.

«دکتر شریعتی»


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 8:3 AM  توسط حمید دهقانی  | 

حجت مسلمانی ما در این روزگار غریب...



تو در نماز عشق چه خواندی

که سال هاست

این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز پرهیز می کنند؟


پی نوشت:

درس‌های مرگ آیت‌الله: نوشته ای از «امیر احمدی آریان»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 5:57 PM  توسط حمید دهقانی  | 

همچنان که زمان می گذرد...


چند هفته پیش به مناسبت روز سینما، بعد از سالها امکان دیدن دوباره نسخه 35 میلی متری "لیلا" و "شوکران" در سینما فراهم شد و حالش را بردم. این دو فیلم با اینکه 10، 12 سالی از زمان ساختشان می گذرد هنوز هم رو پا هستند و سرحال، و توانسته اند گذر زمان را تاب بیاورند.

با دیدن لیلا یاد اون شب سرد زمستانی در زمستان 76 افتادم که بعد از دیدن فیلم از سینما فلسطین زدم بیرون و از داغی فیلم مگر سرمای دنیای بیرون فیلم را حس می کردم.؟! لیلا یک عاشقانه تمام عیار است و به نظرم یک کهن الگوی اسطوره ای را امروزی می کند. اینکه معشوق عاشقش را وارد آزمون عشق می کند تا مشخص شود این کاره هست یا نه! در لیلا، سرآخر مرد که همه چیز تمام است ولی یک اشکال بزرگ به اسم بی ارادگی دارد، بازنده از آزمون بیرون می آید.

شوکران را در "پردیس سینمایی ملت" دیدم و واقعا دیدنش آه از نهادم بلند کرد. فیلمی که هنوز 10 سال از زمان اکرانش نمی گذرد آنچنان پر از خط و خش بود که فقط دعا می کنم نسخه اصلی فیلم و یا نسخه ای که از آن در فیلمخانه ملی نگهداری می شود سالم باشند. وضعیت مضحک دیگری که موقع نمایش فیلم پیش آمده بود این بود که آپاراتچی فیلم قبل از نمایش فیلم باید توجیه می شد قطع این فیلم اسکوپ است و برای نمایش صحیح آن باید از لنز آنامورفیک جلوی آپارات فیلم استفاده کرد تا تصویر فیلم کشیده نشود و خوب متاسفانه کسی آپاراتچی محترم را توجیه نکرده بود و هرچقدر دست و سوت و سر وصدا ایجاد شد تا آپاراتچی عزیز ملتفت شود نشد که نشد و اعتراض به مسئول سالن هم 10، 15 دقیقه ای طول کشید تا به آپاراتخانه برسد و نتیجه این شد که به عنوان مثال صحنه ای که "محمود بصیرت" اهل و عیال را بر می دارد تا با دووی جدیدی که خریده دوری در شهر بزنند، دووی مورد نظر روی پرده سینما شبیه ماشین آقای شگفت انگیز شده بود در انیمیشن "شگفت انگیزان". اونجایی که آقای شگفت انگیز به اجبار کارمند شده و با ماشین مسخره ای که هیچ تناسبی با هیکل گنده اش دارد، مسیر خانه تا اداره را متر می کند!

شوکران هم هنوز فیلم سرحالیست و از تجربه های درخشان شخصیت پردازی در سینمای ایران. لحظه لحظه فیلم ما را به قضاوت وا می دارد و لحظه ای بعد چشمه ای دیگر از شخصیت نشان می دهد و ما را از داوری سطحیمان شرمنده می کند و در آخر است که ضربه نهایی را می زند. معصومترین شخصیت فیلم، زن فیلم است که در طول فیلم به نظر می رسد کاری جز منهدم کردن زندگی شاد و خوش و مرتب محمود بصیرت ندارد. و هولناکترین شخصیت فیلم مرد فیلم است که حاضر نمی شود مسئولیت کارش را قبول کند و در آخر مسخ شده به زندگی ادامه می دهد. کدام یک از ما بخشی از وجودمان محمود بصیرت نیست؟


پی نوشت:

گوش شیطون کر، مثل اینکه بالاخره "به رنگ ارغوان" حاتمی کیا عاقبت به خیر شد و از تو قوطی ببخشید توقیف در اومد. نمی دونم چرا احساس می کنم این فیلم از بهترین کارهای حاتمی کیاست. کمی باید صبر کنیم. اگر باور نمی کنید اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 1:33 AM  توسط حمید دهقانی  | 

ای داد از "بیداد"...


صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

از دیروز که خبر فوت "پرویز مشکاتیان" را شنیدم، مدام یاد دو تا از بهترین آلبومهای استاد شجریان می افتم. آلبوم های "بیداد" و "نوا" که هنوزهم برایم عزیزترین و دوست داشتنی ترین آلبوم های استاد هستند. بیداد و نوا حاصل همکاری تکرار نشدنی شجریان و مشکاتیان در دهه تاریخی 60 بودند، در دوره ای که هر دو در اوج بودند. روحش شاد...


لینکها:

- سایت رسمی "مشکاتیان"

- "مشکاتیان" در "ویکیپدیا"


+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 5:58 PM  توسط حمید دهقانی  |