
"محمد حسن شهسواري" مصاحبه خود با "بهنام بهزادي" کارگردان فيلم دوست داشتني "تنها دوبار زندگي مي کنيم" که در ضميمه جشنواره پنج شنبه روزنامه اعتماد چاپ شده بود،گفت و گويش را با او اين طور شروع مي کند:
" تعارف که نداريم، خودت که آدم معروفي نيستي، از سوپر استارهاي سينماي ايران هم که در فيلم خبري نيست، چرا تماشاگر بايد برود فيلم تو را در جشنواره ببيند؟". بهزادي جواب با مزه اي مي دهد :"فقط مي توانم به کم شانسي تصادفي تماشگران اميدورا باشم و خوش شانسي تصادفي خودم!". خدا را شکر مي کنم که اين بدشانسي نصيب من هم شد و از روي بدشانسي، فرصت کردم فيلم بهزادي را ببينم.
از آنجايي که در سياره دوست داشتني ايران، بايد منتظر چيزهاي خوب از جاهايي باشيم که اصلا انتظارش را نداريم، چند ساليست که جشنواره فيلم فجر در اقدامي ساختار شکنانه گوهرهايش را از جايي که به ذهن هيچ کس نمي رسد، رو مي کند. فيلم هاي داستاني"نفس عميق"، "بوتيک"، "هنوز هم سيب داري"، مستند "تهران انار ندارد" و امسال هم "تنها دو بار زندگي مي کنيم".
"تنها دوبار زندگي مي کنيم" از آن فيلمهاييست که در حين ديدنش دلت نمي آيد به ساعتت نگاه کني که مبادا فيلم در حال تمام شدن باشد. يادمان مي آورد که ديدن يک فيلم در سالن سينما و دنبال کردن سرنوشت قهرمان(؟) آن مي تواند به مهمترين دغدغه ما تبديل شود.
داستان فيلم در مورد مرديست که مي خواهد در روز تولدش خود کشي کند و تا آن روز پنج، شش روزي بيشتر فرصت ندارد. او تصميم مي گيرد که در اين چند روز باقيمانده، تمام کارهايي را که در طول زندگيش آرزوي آن را داشته انجام دهد. کارهايي که به يک جور حسرت تبديل شده اند. ديدن فيلم حس هاي متناقضي را در بيننده اش ايجاد مي کند: ياس و اميد، بي ايماني و رستگاري و ... . باز به يادمان مي آورد که چطور مي شود اميد را در بيننده زنده کرد بي آنکه او را از تقلبي بودن آن بيزار کنيم. اينکه مي شود فضايي ساخت که در عين حال که افسرده ات مي کند تو را سر شوق آورد. احساسات متناقضي که بايد فيلم را ديده باشي تا بتواني درکش کني.
"تنها..." فيلمنامه پر و پيماني دارد که پر از ريزه کاريست. داستان مردي که عشقش به يک زن او را به ادامه زندگي ترغيب مي کند، مگر مي شود پر از جزئيات نباشد؟! نوع روايت فيلم به غني کردن مضمون آن کمک فراواني مي کند. اينکه بيننده اش را در زندگي هذيان آلود و خواب زده قهرمانش شريک مي کند.
بازيهاي فيلم يکدستي خوبي دارد که مهارت بهزادي را مي رساند که به عنوان کارگردان توانسته يکدستي خوبي بين بازي "عليرضا آقا خاني" و "نگار جواهريان"و بقيه بازيگران که يا گمنامند و يا نابازيگرند ايجاد کند. "تنها..." اولين فيلميست که از آقا خاني ديده ام که چه چهره خوبي دارد براي ايفاي نقش شخصيتي چنين سرگردان که گويا او را در خيابان پيدا کرده است(همان جايي که بيشتر فيلم در آن مي گذرد). فقط خدا کند اگر خواست مثل "همايون ارشادي" (که "کيارستمي" او را مثل آقا خاني از خيابان به سر صحنه فيلم آورد) بازيگري را ادامه دهد مثل "مهدي احمدي" بازيگر کليشه اي و ثابت مردان روشنفکر خسته! نشود ان شاء الله. از جواهريان اولين باري بود که نقشي چنين سرخوش و شاداب مي ديدم. چند فيلمي که از او ديده بودم معمولا شخصيت هايي خسته و سرد و دلزده و فلک زده بودند( يک چيزي در مايه هاي مهدي احمدي مونث). ولي در اين فيلم شوخ و شنگي و معصوميتي شازده کوچولو وار دارد. زني که مي شود به عشق او به دنيا اميدوار ماند و تا ته دنيا هم رفت.
موسيقي فيلم هم که از ساخته هاي استاد "حسين عليزاده" است از ديگر جذابيت هاي فراموش نشدني اين فيلم است. فکر نمي کنم شنيدن موسيقي متن اين فيلم به صورت جداگانه لطفي داشته باشد. اما بايد فيلم را ديد تا به درک و شعور سينمايي استاد عليزاده و فضا سازيهاي خوبي که با موسيقي مختصر اما موثرش مي کند آفرين گفت.
ديگر گوهر اين فيلم، فيلم برداري و نور پردازي خيلي خوب "بايرام فضلي" است که يکي از بي ادعا ترين ولي کاردرسترين فيلم برداران اين چند سال سينماي ايران است. فيلم برداريهاي خوبي که گاهي به تنهايي آبروي فيلم هستند. رنگ سردي که در اوائل فيلم سردي و افسردگي فضا را تشديد مي کند با وارد شدن شخصيت شهرزاد(که چه اسم خوبي دارد) به سمت گرمي مي رود. ولي در عين حال در موتيفي که در قسمتهاي مختلف فيلم تکرار مي شود(و چه ريتم خوبي به فيلم مي دهد) باز سردي فضا را داريم که شايد براي القاي حرکت در مرز واقعيت و رويا باشد. ديدن پس زمينه خيابانها و يا بازيهايي که با نور در حين حرکت لوکيشن اصلي فيلم(ميني بوس) که با خوش سليقگي طراح صحنه اش به يکي از شخصيتهاي جاندار فيلم تبديل شده است، مي کند آدم را سر شوق مي آورد.
و در نهايت مديريت درخشان بهنام بهزادي به عنوان کارگردان این فیلم که توانسته عوامل فيلمش را با چنين يکدستي تحسين انگيزي کنار يکديگر قرار دهد. فقط خدا کند او نيز به سرنوشت "حميد نعمت الله" که او هم با فيلم درخشان اولش "بوتيک" به دنياي فيلم بلند وارد شد، دچار نشود و فاصله بين فيلم اول و دومش ما را حسرت زده نکند.
فقط مي ماند يک حسرت ديگر! امروز چشمم به بيلبوردهاي تبليغاتي فيلمهاي اکران آينده سينما ها افتاد. فيلمهايي که حال آدم را از همين ب بسم الله از بي سليقگي و ضد حال بودن پوسترهاي تبليغاتي اشان مي گيرند.(اسمهايشان را که ديگر نگويم!). داشتم فکر مي کردم گيريم که سينما آزادي افتتاح شد و تجهيزان فني و رفاهيش از بهترين سينماهاي دنيا هم سرتر بود. اگر فيلم خوبي نباشد که در آن نمايش دهند، يا اگر هست نمايشش ندهند(به هر دليلي)، ديگر نشستن در يک سينماي مدرن چه لطفي دارد! فقط مي شود اميدوار بود که با زياد شدن سينماها بشود فيلمهايي مثل "تنها دوبار زندگي مي کنيم"، "باز هم سيب داري"، "تهران انار ندارد" که جاي فيلم ديگري را اشغال نمي کنند. در شرايطي طبيعي ديد و نه در فلان فرهنگسرا و کانون نمايش فيلم به صورت پروژکشن. خواسته زياديست؟